جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساكت متفكر
جنازه هاي خوش برخورد خوش پوش خوش خوراك
در ايستگاههاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشكوك نورهاي موقت
و شهوت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي
آه
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوتهاي توقف
در لحظه اي كه بايد بايد بايد
مردي به زير چرخهاي زمان له شود
مردي كه از كنار درختان خيس ميگذرد
من از كجا مي آيم؟
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم ميكنم
چرا كه ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يك شمع
راز منوري است كه آنرا
آن آخرين و آن كشيده ترين شعله خواب ميداند
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ تخيل
به داسهاي واژگون شده ي بيكار
و دانه هاي زنداني
نگاه كن كه چه برفي مي بارد …
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان
كه زير بارش يكريز برف مدفون شد
سال ديگر وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره هم خوابه ميشود
و در تنش فوران ميكنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبكبار
شكوفه خواهد داد اي يار اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
تعجب نكنيد اين ويژگي فروغ است كه هر چند شب يكبار بايد مرا بكشد! … به من ربطي نداره اين زمستان عقيم…من به آغاز فصل سرد ايمان دارم…!

منو مامور جزو معدود ادمهایی هستیم که فروغ رو دوست نداریم…
ولی این شعرش خوب بود
ماهور اشتباه تایپ شد بالا
وای مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
این شعر شو خیلی دوست دارم
دقیقا توصیف این روزهای ماست
وای مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
این شعر شو خیلی دوست دارم
سلام جناب مترصد
چه شعر زیبایی و ما را به چه دنیای زیباتری برد!
خوشا به سلیقه تان عزیز…
nدانی از زندگی چه میخواهم
من تو باشم پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود
بار دیگر تو بار دیگر تو
—————————————–
و همچنان بار دیگر تو….!
من از نهايت شب حرف مي زنم
من از نهايت تاريكي
اگر به خانه من آمدي برای من ای مهربان چراغ بيار
ويك دريچه كه از آن به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم
——————————————————————-
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز میشود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریم
سرشار میکند
و میشود از آنجا
خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست
به مادرم گفتم ديگر تمام شد
گفتم هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد
من احساس سرما کردم منجمد شدم
سلام اقای مترصد
شعر زیباییه
من رو یادتونه؟
مدتها بود که نبودم
حالا برگشتم و به روزم
خوشحال می شم به برکه ام یه سری بزنید
فروغ با خيلي از ما ها كاري كرده ، كه همه مون به آغاز فصل سرد ايمان آورديم، ايمان؟ به نظرم حتي يقين
Add A Comment