Jan
31

“بدون عنوان!!”

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

دستم‌‌ رو زدم زير چونه ساعت 2 نصفه شب نشستم يعد از يه روز نسبتا پر تحرك ولي متعادل به صفحه سفيد وردپرس نگاه ميكنم كه بلاخره چي بنويسم امشب كه خدا رو خوش بياد هيچ آيتم خاصي يادم نمياد كه بتونه موضوع خوبي واسه نوشتن باشه. چيز ويژه اي به ذهنم نميرسه تازه ميفهمم ظاهرا اين روزا زندگي كلا چيز ويژه اي واسه تعريف كردن نداره با اين زمستون مريض ضعيف عقيم بي پدر و مادر و اين روزاي تكراري كار و دانشگاهي كه تازه خلاص شدم از دستش همينطور مياد و ميره و اصلا انگار تهران شده يه نوار نقاله از همونا كه تو هايپر استار از اين خارجياش گذاشتن كه امروز ميشيني اولش ميبردت جلو تا بعد از ظهر كه باركدت چك بشه بعدش از اون سرازيريه سر بخوري بري واسه بسته بندي بعد دوباره فردا از صب همين بساط! هواي اسيدي تهرانم كه خب قربونش برم شما از ساعت 11 تا بعد ظهر شاهد يك خرداد به تمام معنا هستيد و اصلن كلا سرد نيست اينجا و خب برفي كه چند روز پيش اومد هم چنگي به دل نزد با اين وضع هوا و درست موقعي كه تو همين مملكت گذشته هاي ما كه ازشون فقط يه گردنبند فرهور و يه چند تا بك گراند تخت جمشيد مونده واسمون ميرفتن بالاي كوه آتيش روشن ميكردن و آروم آروم ديگه آماده ميشدن كه ننه سرما جمع كنه بند و بساطشو بره از اينجا تا سال ديگه ما همچنان منتظر يه سانت برفيم كه بشينه زمين بريم راه بريم لارا فابين گوش بديم 1 ساعتي از روي اون نوار نقاله بيايم كنار و كي بود اصلا كه باور كنه همين چند سال پيش كه تواين موقع بهمن ساعت 3 نصفه شب آي گوگل دماي تهرانو 8 درجه اعلام كنه!

خلاصه زندگي اين روزا ديگه رسما شده بي سوژه. سوژه هر قبرستوني ميري شده سياسي بازي و سياستي كه ديگه سر دراوردن ازش زيادي سخت شده اونم براي مايي كه تو سفت كردن تنبان خود مشكل داريم و حضراتي كه ظاهرا موندن كدام دروغ رو بسازن كه اول از همه خودشون باور كنن و مارهاي روي شونه ضحاك رو آروم نگه دارن…

و از يه طرف زمستون هر سال مارو ياد جشنواره فيلمي مينداخت كه از همه چيش بيشتر صف ايستادنش به آدم ميچسبيد و كي باور ميكرد كه يه سالي بشه كه انقدر فضاي جشنواره سوت و كور بشه كه هر فيلمي بخواي يه ساعت زودتر بري وايستي و بليطش گيرت بياد. اسم تحريم رو روش گذاشتيم ولي خودمونم ميدونيم اگه تحريمي هم نبود شايد ديگه حسش نبود مثه قبل بريم بخاطر يه فيلمي كه اصلا نميدونستيم ارزش ديدن داره يا نه ده ساعت تو سرماي بهمن تو صف وايستيم(شايد). بعضي وقتا كه حس نوستالژي هاي تجربه نشده اي مثل طهران قديم و كافه نادري و درشكه چي ولاله زار و …مارو ميگيره چقدر حس ميكنيم دلمون ميخواد بجاي كافه هايي كه همش شده پاستا و استيك و كوفت و درد يه كافه نادري بود كلا كه كاش اون موقع ها رو هم تجربه كرده بوديم ولي بعضي وقتا فكر ميكنم خاك بر سر دو نسل بعد از ما كه حسرت اين روزا رو ميخوره و دلش ميخواد الان اينجا باشه و پاشه بره از همين پاستا ها بخوره و از همين تئاتر در پيتي ها ببينه ! كاش فرداي ما فرداي اين مملكت جوري نباشه كه دو نسل بعد ما حسرت الان مارو بخوره….ما كه حسابي خورديم حسرت طهران رو….

  1. یکی از میان قدیسین Said,

    p حالا واقعا جشنواره تحریمه یا می رن یه عده ای؟
    از سیاسی بازی خسته شدم ولی انگار گریزی هم ازش نیس هر روز می گم بی خیال امروز دیگه کاری ندارم ولی بعد عین عروسک کوکی میام سراغ کامپیوتر و اینترنت ئو فیلترشکن و سایت جرس و بعد هی غصه خوردن و …
    خدایا مددی
    —————————————————————————–
    تحريمه ولي خب …ميرن ديگه!

  2. عاطفه Said,

    خوبه بدون سوژه این همه حرف زدی من که میرم پشتم رو نگاه نمی کنم.دی :
    دلم برف و کافه نادری خواست
    ——————————————————————————–
    چه عجب شما ياد فقير فقرا كردي اومدي اينورا!:ي حالا كجا ميري؟:ي

  3. نیلوفر Said,

    ای کاش برف میومد اونقدر که تمام غصه های این چند ماه مون رو می پوشوند ای کاش………..
    —————————————————————————
    انقدر از اين كلمه مزخرف كاش خسته شدم كه حتي توانايي شنيدنش رو هم ندارم! كاش كاش كاش! زندگي شده همين! آخه يعني چي؟!

  4. ن ی ک ز ا د Said,

    راست میگی
    هیچی این روزها تواین شهر به دل آدم نمی چسبه
    هیچی
    جانا سخن از زبان ما میگویی

  5. امیررضا تجویدی Said,

    سلام جناب مترصد عزیز
    ولی ما محکومیم به زندگی،هرچقدر هم که این شهر تیره و خالی از امید باشد…
    همین جشنواره فجر مرهم زودگذری است برای فراموشی موقت دردهایمان…

  6. azar Said,

    اینقدر که افسرده و دلمرده شدیم. من خودم اصلا حس شروع هیچ کاری رو ندارم.
    ————————————————————————————–
    مي تو (Me Too) !!!!!

  7. محمد Said,

    سلام
    شما نميتوني يه واژه اي بهتر از”كوفت” پيدا كني تا افكار جالبتو با يأس درنياويزي …
    ——————————————————————-
    ??

  8. مرجان Said,

    خب فک نکنم فقط تهران که همین ورام همینطوره کم و بیش.

    ما که چپیدیم گوشه ی خونه مثل افسرده ها و عوض ناخون تخمه می جوییم و همش چشمون به این سنجش لعنتیه و اون انتخاب واحد کوفتی که تکلیف مشخص نشدمون یه چیزیش شه که نمیشه!
    ————————————————————————
    خدا بزرگه….

  9. دريا Said,

    بعد از خرداد همه حس و حالمون رفت سر اينكه راي مونو پس بدن كه ندادن. هنوز اون غم با ما هست. حتي اگه ظاهر آدماي خوشحالو به خودمون بگيريم. زمستونم كه ديگه شورشو درآورده. كاپشن دست گرفتن وسط بهمن هم از اون حرفاس.
    ——————————————————————————–
    قديما نفس باد صبا ميرسيد از چپ و راست الان چيز ديگه از چپ و راست ميرسه!:ي

  10. سمیه Said,

    نهههههه من نفهمیدم یعنی چیییییییییی؟ :دی

  11. سمیه Said,

    باور کن تحریمه من ، یکی که از جلوی سینما رد میشم همچین وسوسه میشم برم داخل ولی ، به خودم میگم اندکی صبر سحر نزدیک است نروووووووووو :دی و ایضا ما راهمان را کج میکنیم ومیرویم سراغ فیلمهای خودمان!!!!

    کامنت بالایی ربطی به این نوشته به هیچ عنوان نداشت!
    ————————————————————————–
    پس ربطي به چي داشت الان كلا؟

  12. م.ا اقلیما Said,

    مطلبت منو برد به حال و هوای ترانه فیلم طهران تهران که رضا یزدانی خونده..فوقالعاده بود….

  13. HeleneGUTHRIE27 Said,

    I had a desire to begin my company, but I did not have got enough amount of cash to do this. Thank goodness my friend recommended to use the home loans. Thus I used the auto loan and made real my desire.

Add A Comment

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.