Archive for جولای, 2010

Jul
19

منجنيق ذهن!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

اتفاقا انقدري هم كه فكر ميكنم و (فكر ميكني توام قاعدتا) زندگيم تو در و ديوار نرفته. بد نيس . حالا البته منو كه ميدوني ، منتظرم يكي سياه بپوشه واسش گريه كنم كاري ندارم حالا باباش مرده يا لباس دوم اتلتيكو مادريدو پوشيده ! خب قاعدتا همچين آدمي كه من باشم ننالم ساعت 5 بعد از ظهرم 6 نميشه كه بگم امروزم تموم شد و پاشم ميزمو تو شركت تر و تميز كنم برم آموزشگاه سر به بچه پولداراي علاقمند به كامپيوتر بازي بزنم! پس فهميدي ديگه اگه ناليدم چيه ديگه؟ هو! ..س ناله نيس!‌ هركي يه جاش ميدرده معمولا نه؟ خب ديگه! خودت نيستي به دليل فلان ميزني تو سرت؟ خب پس فهميدي…س ناله نيس؟ اينارو گفتم بگم اي بد نسيتم. همچنان همون آدم محتاط عاري از هرگونه كله شقي كه از ريسمان سفيد سياه نگزيده ميترسه و يه دنيا مدعي كه من فلان و بسان. ادعامم كه ماتحت حيوان محبت مند رو ميدره! پس نرماله وضع. ولي همه اينام كه باشه خودمم جر بدم نميتونم سرمو بگيرم بالا و بگم من هرچقدم نوستالژياي اون مواقع از جلوم رد شه پرت نميشم به اون گذشته مقطعي شيرين كه بعدش تلخيش همه شيرينيشو حل كرد. نميتونم بگم يه وقتايي كه مياي رو اين نوار مغزي  پابرهنه راه ميري ميخندم  ميگم هه! بچه بوديما! نميتونم بگم انقدر گنده شدم كه همه اون برگاي آبان  وقتي تو سرم خرچ خرچ زير پام له ميشن ميخندم و به يه چيز بهتر فكر ميكنم….. ديدي هيچي عوض نشده؟ فقط من چشامو بستم …همين..يه همچين آدم كوريم من!

Jul
08

سرخوشي مفرط!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

غروب يك پنجشنبه گرم تير ماه تهران  كه اصلن معلوم نيست با اين وضع چه مردادي در پيش خواهيم داشت و من نشستم در حالت كاملا خلا ذهني كه  كل دنيا رو امروز دايورت كردم روي يك ذهن خاموش  و واسه خودم از اسكيس زدن و  چايي در ابعاد ليوان سبز پارچ گونه ام خوردن گرفته تا گوش دادن به آهنگ هاي خاك خورده ي گوشه و كنار هارد ديسك و بيخيال تِر خوردن به كل جام جهاني با حذف انگليس و بعدش آلمان كه بايد با بي انگيزگي تمام بازي دو تيم نه چندان ريشه دار هلند و اسپانيا رو تو فينال ببينيم و چقدر زور داره كه فينالي ببيني كه اپسيلوني هم برات مهم نباشه كدوم ميبره. درست مثل 4 سال پيش كه شايد بخاطر يه زيداني دلم ميخواست فرانسه ببره  كه اصلن همچنان مهم نبود. امروز از صبح سر كار نرفتم  دانشگاه هم كه فعلا تا اطلاع ثانوي كلاه مبارك هم بيفته نميرم ( كه البته اين اطلاع ثانوي احتمالا شروع ترم تابستون تا يك هفته آينده باشه!!:ي) و امروز صبح كاملا اين حس در من متبلور شد كه اصلن حس  ادامه نگراني براي كار و زندگي رو حداقل تا يكي دو هفته ديگه ندارم و ميشينم تا مدير محترم براي جابجايي تصميم رو نهايي كنن بلكه بعد از جابجايي يكم بفهمم چيكاره حسنم و اصلا اين بخش آي تي كه ميگن چقدر قراره در قالب يه چيزي كه بشه بهش گفت پروسه كار كنه! و واي بحال پروسه اي كه قراره عليرضا مترصد تعريف كنه!

و اما جاي همه خالي ديشب سينما آزادي مشغول تماشاي بازي اسپانيا - آلمان بوديم. به جرات ميتونم عنوان گنم اگر كارلوس پويل زننده تك گل بازي مي دونست دل چند نفر رو همزمان داخل هر پنج سالن سينما آزادي شاد ميكنه ميومد تو يكي از همين تيم هاي دسته برتري خودمون بازي ميكرد! هر بار كه اسپانيا حمله مي كرد توي استاديوم برگزاري مسابقه طرفداران اسپانيايي نهايت كارشون اين بود كه از سر جاشون بلند بشن و خب گل كه نشد بشينن! با هر توپي كه اسپانيايي ها ميگرفتن به هر سالن سينما آزادي حدودا 50 درصد خسارت وارد ميشد!! و اينجا مردم بيشتر صورتشونو رنگ كرده بودن تا اونجا!! تازه!‌ما تماشاچي اغتشاشگر هم داشتيم كه توسط نيرو هاي امنيتي به بيرون منتقل شد كه تازه نيرو هاي امنيتي ما با كت و شلوار هاي هاكوپيني بودن نه با اون كاور هاي فسفري مسخره كه روش لوگوي فيفا حك شده!!! و از همه جالبتر يه نفر هواي استاديوم بهش نساخت حالش بد شد و اون هم به بيرون منتقل شد اگر فكر ميكنيد كوچكترين اغراقي توي جمله قبل كردم سخت در اشتباهيد!!! حالا فهميديد چرا موسوي رئيس جمهور نشد؟ و فكر ميكنم مسئولان زحمتكش سينما آزادي كه ديگه زيادي با اين بليطاي گرون گرون خوش بحالشون شده بايد يه فكري هم ميكردن كه بعد از بازي همه تماشاچي ها با هم به زور هم شده تكرار كنن: جو منو رها كن!

پ.ن.1: تازه  ووووزيلا هم داشتيم!

پ.ن.2: آهنگ زيباي جام جهاني رو از اينجا دانلود كنيد و بعد از دقت در شعر آهنگ متوجه بشيد كه چرا بدلايل امنيتي توي صدا و سيما بطور كامل پخش نميشه!

Jul
05

كاشكي اسكندري پيدا شود!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

وقتي يك شعر يك آهنگ يا هيرچي پيدا ميشه كه انگار واسه اين روزاي تو و امثال تو گفتن ديوانه ميشي. ميشه قالب اصلي زندگيت تو اين روزا .:

موج ها خوابیده اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشكیده اند,
آب ها از آسیا افتاده است.
در مزارآباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید بگوش.
دردمندان بی خروش و بی فغان.
خشمناكان بی فغان و بی خروش.
آه ها در سینه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزیر بال ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها.
آب ها از آسیا افتاده است,
دارها بر چیده, خون ها شسته اند.
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشكبن های پلیدی رسته اند.
مشت های آسمان كوب قوی
واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.
یا نهان سیلی زنان, یا آشكار
كاسه ي پست گدائی ها شده ست.
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان,
وآنچه بود, آش دهن سوزی نبود.
این شب ست, آری, شبی بس هولناك؛
لیك پشت تپه هم روزی نبود.
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه می گویم فغانی بركشم,
باز می بینم صدایم كوته ست.

آب ها از آسیا افتاده؛ لیك
باز ما ماندیم و عدل ایزدی.
و آنچه گوئی گویدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهی دست آمدی؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئی بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادین ناپیدا بدست
رو بساحل های دیگر گام زد.
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین, ما ناشریفان مانده ایم.
آب ها از آسیا افتاده؛ لیك
باز ما با موج و توفان مانده ایم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب.
زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل, جز فریب و جز فریب؟
باز می گویند: فردای دگر
صبر كن تا دیگری پیدا شود.
نادری پیدا نخواهد شد, امید!
كاشكی اسكندری پیدا شود.

پ.ن: فتوبلاگ بعد از سال ها آپديت شد!