غروب سه شنبه خاكستري بود…. همه انگار نوك كوه رفته بودن….به خودم هي زدم از اينجا برو برو برو برو….
Archive for ژوئن, 2010
… و دل سياه و شلوغ و سنگين بود. گفتي: اين جا رازي نيست ! گفتم: راز؟ گفتي: من رازم. و آمدي تا وسط خط كش ها . بعد چشم هات از ميان آن قاب سبز جادو كردند و گويي طوفاني غريب در گرفت . آنچنان كه نزديك بود دل از جا كنده شود و من ميديدم كه حرف ها و فلسفه ها و كتاب ها و خط كش ها و كاغذ ها و ياًس ها و تاريكي ها و ترس و آشوب و مه و سكوت و زخم و دلتنگي و غربت و اندوه مثل ذرات شن در شنزار ، از سطح دل روييده مي شدند و چون كاغذ پاره هايي در آغوش طوفان گم مي شدند. خانه پرداخته شد و خانه روشن شد و خلوت و عجيب سبك. و تو در دل هبوط كردي. گفتم: چيستي؟ گفتي: راز!
مصطفي مستور– روي ماه خداوند راببوس
يعني هيچي مثل يه همچين كتابي نميتونه اتفاقي از كتابخونه بپره بيرون و شب امتحان 10000 ژول انرژي بده!
پ.ن: وبسايت كاري من راه افتاد. براي ديدنش كليك كنيد. سيستم تماما فلش هستش براي همين تا بارگذاري كامل كمي صبر پيشه نماييد!
بگو نه! به خط کشیدن رو پرِ پرواز رویا
بگو نه! به سنگ پروندن به قناری به شقایق
به سیاه کردن آینه به قفس کردن مهتاب
بگو نه! به سنگسار دوتا پروانهی عاشق
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره!
بگو آره که جهان زیبا شه !
بگو آره به ترانه
بگو آره به شکفتن
بگو نه! به رمز و راز و
به اشاره ها بگو نه!
تو به این نو شدن از نو
بگو آره بگو آره
به دوباره دلسپردن
به دوبارهها بگو نه!
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره
بگو آره که جهان زیبا شه !

هوا كم كم داشت تاريك ميشد حرفمو ادامه دادم: آره ديگه…كلي ناراحت شدم واسش. فكر كن اين همه سال بري درس بخوني مهندس بشي اونم مهندس معمار بعدشم بري سربازي بعدش مجبور شي واسه استخدام يه همچين اي ميل تحقير آميزي بزني كه هر كاري حاضرم بكنم فقط استخدامم كنيد
كلاهشو برداشت و اومد طرفم. سمت قرمزي آسمون يه نگاه انداخت و گفت: همينه پسر…فكر كردي جايي فرش قرمزي پهن شده مثلا؟
خنديدم و گفتم: نه مهندس… ميدونم قرار نيست فرش قرمزي پهن بشه…من تو كف اينم كه چرا خيليا هرچقدم زحمت بكشن آخرشم هيچي به هيچي
وسط حرفم پريد و گفت: امروز روز مادره…برو زود برسي خونه…فردا زوردتر بيا اونطرف
وايستادم از اون بالا نيم ساعتي به اين شهر نگاه كردم…خسته تر از اين حرفا بود كه بخوام ازش بپرسم چرا و چرا و چرا
پ.ن:عنوان قسمتي از شعر گروس عبدالملكيان
