Archive for مارس, 2010

Mar
19

گل اومد بهار اومد ؟

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

واپسين روز ها و ساعات سال 88 نشستم توي بالكن خانه قديمي فاطمي و يه آسمون پر از التهاب بالاسرم، دارم آخرين پست سال 88 رو مينويسم. بالكني كه هميشه 2 تا صندلي كنار نرده هاش گذاشتم و معمولا جاي يك ليوان قهوه يا وسايل طراحي يا چند تا كتاب و مجله ست و نه جاي توه نه جاي تو و نه حتي تو! حالا كه 88 هم بار سفر رو بست و با نيشخند زهرآگيني رفت طرف در و به مايي كه داشتيم زير لب با ترس ميگفتيم برو 88 برو، دست تكون داد دارم فكر ميكنم كه ديگه مدت زياديه عادت كردم به اين تنهايي ذاتي كه از بين رفتنش مثل يه خرق عادت گند ميزنه به كل ريتم شعر اين زندگي و انگار حالا حالا ها بايد مصرع ها و بيت هاي متعددي توي اين دفتر شعر اضافه بشه تا اين خرق عادت توش منطقي بشه و اصلا كدوم منطق؟ مگه بعد از اين همه سال كه آدما نشستن و منطق بافتن دنيا تغييري كرد و براي ذره ذره حركتش دليل خاصي بيان شد و پشتش يه منطق جا خوش كرد؟ و اصلا مگه هر اتفاقي افتاد يه منطق عادلانه شروع به توجيه اون كرد؟ يا نه! وقتي تو بيشتر قضايا هيچ منطق چرت و پرتي هم به ذهنمون نرسيد دستامونو زديم به كمرمون و بيشوني رو جمع كرديم و گفتيم: ديگه همه چيز كه قابل پيش بيني نيست! و واقعا تا الان شده يه دور برگرديم ببينيم چي اون طوري كه فكر ميكرديم و ميخواستيم شد؟بيخيال زياد درگيرتون نميكنم درگيري هاي شب عيد خودش كم نيست!‌زياد بهش فكر نكنيم بهتره چون نميدونم چرا اينطوريه كه به هرچي زياد فكر ميكني اعصابت كاملا ..مي ميشه  حالا اون چيز خوب باشه يا بد فرق نداره!‌

به هر حال سال آينده هم در آستانه شروع قرار گرفته و با روز هايي كاملا مجهول مارو در برابر يك معادله ي 365 مجهولي قرار داده كه هر عدد و رقم و آبجكتي ممكنه توش باشه و جواب بده . به خاطر همينه كه بايد خودتو بزني به نفهمي و باز هم روز از نو روزي از نو شروع كني يك سال ديگه رو و اصلا يادت بره توي اين يك سال چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلت را…!  بله حال ما خوب است اما تو باور نكن كه اگر اين بار هم باور كني در حالي كه روزگارمان را ميبيني مضحكه عام  خواهي شد!‌

عازم سفر هستم بعد از تعطيلات انشاا.. روي ماهم را خواهيد ديد!‌ با عرض شرمندگي از تمامي دوستان گوشي مبارك از روز دوم عيد خاموشه و اگر كار واجبي بود ميل بزنيد( هرچند مطمئنا كار واجبي نيست!)

از اينكه تك تك شما مجازي ها( كه جدا ديگه مجازي نيستيد) مدت نه چندان كوتاهيه كه وارد زندگي من شديد خوشحالم و ديگه اسم نميبرم هر كدوم در حد و اندازه خودتون يه قسمتي از زندگي اينجانب شديد .

عيد بر همه مان مبارك با همين دل هاي زمستاني و گل هايي كه نميخندند و باغ و بهار پژمرده مان و عاطفه اي كه فيلتر شد!!!

پ.ن: آزاد، چي شده به من بگو…..چك….مگر نميداني؟نه از كجا بدانم؟…..چك…….فراركرده بود ترسيده بود ميفهميد؟……چك…..واي مامانم سرم سرم تركيد……چك………: وقتي اين اول يك رمان باشه مگه ميشه زمينش گذاشت؟

ذوب شده/ عباس معروفي/ققنوس( اين رمان دقيقا 4 روز پيش توقيف شد!)

Mar
13

to a life where i cant watch the sunset

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

شنبه: صبح دانشگاه ظهر شركت بعد از ظهر سر نقاشي خونه
يكشنبه: صبح شركت ظهر شركت بعد از ظهر شركت شب سر نقاشي خونه!
دوشنبه: صبح دانشگاه ظهر سك سك شركت بعد از ظهر كلاس اسكيس شب سر پروژه
سه شنبه: به روال دوشنبه
چهارشنبه : صبح شركت ظهر شركت بعد از ظهر سر پروژه غروب خريد انبوه كتاب شب سر تميز كاري و چيدمان خونه
پنج شنبه: تا ظهر دانشگاه بعد سر پروژه و اگر خدا بخواد يك ساعت خواب غروب!
جمعه: صبح سر پروژه تمام شدن باطري لب تاب و نيمه كاره موندن كار ظهر تعويض كلي طرح پروژه  تا شب عذاي عمومي مبني بر انجام دوباره پروژه!
شنبه:‌ صبح ظهر شركت عصر سر پروژه براي عكاسي و مثل هميشه باطري يكي از دستگاه ها فرت و نيمه كاره موندن پروژه
يكشنبه…؟؟!

ميبينيد؟ به اين ميگن شب عيد عليرضا مترصد‌! همه شب عيد خوش و خرم و فان ميرن خريد و حالا شاد و خوشحال و از اين حرف ها و من همچنان در حال تركاندن كپسول هاي انرژي يكي پس از ديگري و فقط سعي دارم نگه دارم اين يك هفته رو تا همه كارا نصفه نمونه براي بعد از عيد كه عملا فرورديني وجود نداره و ارديبهشت تا به خودت بجنبي خرداد و امتحانا و تير هم كه وركشاپ و آخرين مهلت تحويل پروژه ها .

بله دوستان دارد تمام ميشود . دارد تمام ميشود اين 88 مرموز اين 88 لعنتي اين 88 مذمن! و دارد يك 89 نا مشخص و مجهول شروع ميشود! كه اصلن هيچيش از هيچ چيز ديگريش قابل تشخيص نيست!. ولي چه شيرين است مرگ اين 88 تلخ…

از آن مرد افكن هاست..! اين تنهايي رو ميگم…از اونا كه بهتره كلا باهاشون وارد رينگ نشي….اولين آپركاتش پرتت ميكنه وسط تماشاچي ها! بهتره سر خودتو گرم كني. بهتره نباشي ، نباشي توي واقعيت نباشي تو حقيقت.

حالا كه دارم ساعت 11 شب ( كه پيش بيني ميشه تا 3-4 بيدارم)‌ به عمقش فكر ميكنم ميبينم كه خيلي وقته كه رشد كرده و پيچيده دور تن من…خيلي وقت… و فقط بايد بيخيال از پيچيدنش بشم بزارم بپيچه بياد بالا و بياد و همينطور بياد . كنجكاوم بدونم آخرش چي ميشه..چقدر مياد بالا…

مثل ابريشم تاريك اين شبراهه ي خاموش
كه گر ميگيره از خودسوزي شاداب يك آواز
مثل آيينه ي بي نبض اين تالاب زنبق پوش
كه تن وا كرده زير بارش رگبار موج انداز
مثل پروانه اي در مشت چه آسون ميشه مارو كشت…چه آسون!

آي كساني كه از روز اول پاي اين پيچك آب داديد ….وجدانتان درد نگيرد از زندگي همين كثافتش را دوست دارم!

Mar
05

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

صحنه هاي زندگي استپ باي استپ ميان و از جلو چشاي آدم رد ميشن. تو هر مرحله ميري تو بطن يه ماجرا. يه ماجرا كه حالا بسته به شرايطت بالا پايين داره. مجموع اين بطن ماجرا ها ميشه نوستالژي ميشه نوستالژي هايي كه هركار كني از دستشون فرار نميكني. نميتوني فرار كني يعني اصلا! چه تلخ چه شيرين. دردشم اينه كه از هر دو طرف ميكشتت! چرا؟ چون اگه يه نوستالژي تلخ داشته باشي كه اصلا هر بار يادت بيفته ميري تو كار دپرسي و حالا يكي بياد منو ببره بيرون يه هوايي بخورم اگرم شيرين باشه كه ميشيني ميزني تو سرت كه چه روزاي خوبي بود شايد كه حالا اينطوري نيس. ولي ته ته تهش انقدر تلخه كه شيرين به نظر مياد . يعني وقتي اين آلبوم نوستالژي هاتو ميگيري ورق ميزني و فلان روز و فلان جا و وفلان هوا و فلان آهنگ يادت مياد انقدر تلخ واست كه يه شيريني شيطاني رو زير دندونت حس ميكني. امشب خيلي شانسي نشستم فايل فرامرز اصلاني رو باز كردم بعد نميدونم چند وقت گوش كردم كه اونجاش كه ميگه ” اگه بازم دلت ميخواد يار يكديگر باشيم مثال ايوم قديم بشينيم و سحر پاشيم بايد دلت رنگي بگيره…” دو تا نفس خيلي خيلي عميق كشيدم و فهميدم اينم رفته قاطي نوستالژي ها مختلف اون آلبومه و اصلا انگار يادم نبوده كه يه همچين صفحه اي هم توش دارم….!

Mar
03

Hz

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

42-16717878من تغيير ميكنم
تو تغيير ميكني
او تغيير ميكند
ما تغيير ميكنيم
شما تغيير ميكنيد
آنها تغيير ميكنند
و اين فعل مركب
تا ابد صرف ميشود
به تناوب گرند فادر هاي زنگ زده ي لندن
به تناوب امواج درياي طوفاني شمال
به تناوب داركوب هاي آمازون
كمي نزديك تر بنشين
اين بار در دود سيگار ميبينمت…..

در شبی سرد و زمستانی که باران می بارید، خاله پیرزن در خانه کوچک خود نشسته بود که صدای در به گوش رسید. پشت در محمد علی توقیف (محمد علي رامين) بود. خاله پیرزن او را راه نداد و گفت خوشحال نباش. در نهایت ما میزبانیم و تو مهمان ناخوانده. حتی اگر خودت را لوس کنی و بگویی … بذارم برم ؟ به تو خواهیم گفت حتما برو. همین حالا برو. چرا که ما ماندنی هستیم و تو رفتنی. قصه ما به سر نمی رسد…

ابراهيم رها

5بعد از ظهر - 10 اسفند1388

پ.ن: در آستانه توقيف روزنامه اعتماد.