واپسين روز ها و ساعات سال 88 نشستم توي بالكن خانه قديمي فاطمي و يه آسمون پر از التهاب بالاسرم، دارم آخرين پست سال 88 رو مينويسم. بالكني كه هميشه 2 تا صندلي كنار نرده هاش گذاشتم و معمولا جاي يك ليوان قهوه يا وسايل طراحي يا چند تا كتاب و مجله ست و نه جاي توه نه جاي تو و نه حتي تو! حالا كه 88 هم بار سفر رو بست و با نيشخند زهرآگيني رفت طرف در و به مايي كه داشتيم زير لب با ترس ميگفتيم برو 88 برو، دست تكون داد دارم فكر ميكنم كه ديگه مدت زياديه عادت كردم به اين تنهايي ذاتي كه از بين رفتنش مثل يه خرق عادت گند ميزنه به كل ريتم شعر اين زندگي و انگار حالا حالا ها بايد مصرع ها و بيت هاي متعددي توي اين دفتر شعر اضافه بشه تا اين خرق عادت توش منطقي بشه و اصلا كدوم منطق؟ مگه بعد از اين همه سال كه آدما نشستن و منطق بافتن دنيا تغييري كرد و براي ذره ذره حركتش دليل خاصي بيان شد و پشتش يه منطق جا خوش كرد؟ و اصلا مگه هر اتفاقي افتاد يه منطق عادلانه شروع به توجيه اون كرد؟ يا نه! وقتي تو بيشتر قضايا هيچ منطق چرت و پرتي هم به ذهنمون نرسيد دستامونو زديم به كمرمون و بيشوني رو جمع كرديم و گفتيم: ديگه همه چيز كه قابل پيش بيني نيست! و واقعا تا الان شده يه دور برگرديم ببينيم چي اون طوري كه فكر ميكرديم و ميخواستيم شد؟بيخيال زياد درگيرتون نميكنم درگيري هاي شب عيد خودش كم نيست!زياد بهش فكر نكنيم بهتره چون نميدونم چرا اينطوريه كه به هرچي زياد فكر ميكني اعصابت كاملا ..مي ميشه حالا اون چيز خوب باشه يا بد فرق نداره!
به هر حال سال آينده هم در آستانه شروع قرار گرفته و با روز هايي كاملا مجهول مارو در برابر يك معادله ي 365 مجهولي قرار داده كه هر عدد و رقم و آبجكتي ممكنه توش باشه و جواب بده . به خاطر همينه كه بايد خودتو بزني به نفهمي و باز هم روز از نو روزي از نو شروع كني يك سال ديگه رو و اصلا يادت بره توي اين يك سال چه ناله هاست نهان و چه زخم هاست دلت را…! بله حال ما خوب است اما تو باور نكن كه اگر اين بار هم باور كني در حالي كه روزگارمان را ميبيني مضحكه عام خواهي شد!
عازم سفر هستم بعد از تعطيلات انشاا.. روي ماهم را خواهيد ديد! با عرض شرمندگي از تمامي دوستان گوشي مبارك از روز دوم عيد خاموشه و اگر كار واجبي بود ميل بزنيد( هرچند مطمئنا كار واجبي نيست!)
از اينكه تك تك شما مجازي ها( كه جدا ديگه مجازي نيستيد) مدت نه چندان كوتاهيه كه وارد زندگي من شديد خوشحالم و ديگه اسم نميبرم هر كدوم در حد و اندازه خودتون يه قسمتي از زندگي اينجانب شديد .
عيد بر همه مان مبارك با همين دل هاي زمستاني و گل هايي كه نميخندند و باغ و بهار پژمرده مان و عاطفه اي كه فيلتر شد!!!
پ.ن: آزاد، چي شده به من بگو…..چك….مگر نميداني؟نه از كجا بدانم؟…..چك…….فراركرده بود ترسيده بود ميفهميد؟……چك…..واي مامانم سرم سرم تركيد……چك………: وقتي اين اول يك رمان باشه مگه ميشه زمينش گذاشت؟
ذوب شده/ عباس معروفي/ققنوس( اين رمان دقيقا 4 روز پيش توقيف شد!)

