دستم رو زدم زير چونه ساعت 2 نصفه شب نشستم يعد از يه روز نسبتا پر تحرك ولي متعادل به صفحه سفيد وردپرس نگاه ميكنم كه بلاخره چي بنويسم امشب كه خدا رو خوش بياد هيچ آيتم خاصي يادم نمياد كه بتونه موضوع خوبي واسه نوشتن باشه. چيز ويژه اي به ذهنم نميرسه تازه ميفهمم ظاهرا اين روزا زندگي كلا چيز ويژه اي واسه تعريف كردن نداره با اين زمستون مريض ضعيف عقيم بي پدر و مادر و اين روزاي تكراري كار و دانشگاهي كه تازه خلاص شدم از دستش همينطور مياد و ميره و اصلا انگار تهران شده يه نوار نقاله از همونا كه تو هايپر استار از اين خارجياش گذاشتن كه امروز ميشيني اولش ميبردت جلو تا بعد از ظهر كه باركدت چك بشه بعدش از اون سرازيريه سر بخوري بري واسه بسته بندي بعد دوباره فردا از صب همين بساط! هواي اسيدي تهرانم كه خب قربونش برم شما از ساعت 11 تا بعد ظهر شاهد يك خرداد به تمام معنا هستيد و اصلن كلا سرد نيست اينجا و خب برفي كه چند روز پيش اومد هم چنگي به دل نزد با اين وضع هوا و درست موقعي كه تو همين مملكت گذشته هاي ما كه ازشون فقط يه گردنبند فرهور و يه چند تا بك گراند تخت جمشيد مونده واسمون ميرفتن بالاي كوه آتيش روشن ميكردن و آروم آروم ديگه آماده ميشدن كه ننه سرما جمع كنه بند و بساطشو بره از اينجا تا سال ديگه ما همچنان منتظر يه سانت برفيم كه بشينه زمين بريم راه بريم لارا فابين گوش بديم 1 ساعتي از روي اون نوار نقاله بيايم كنار و كي بود اصلا كه باور كنه همين چند سال پيش كه تواين موقع بهمن ساعت 3 نصفه شب آي گوگل دماي تهرانو 8 درجه اعلام كنه!
خلاصه زندگي اين روزا ديگه رسما شده بي سوژه. سوژه هر قبرستوني ميري شده سياسي بازي و سياستي كه ديگه سر دراوردن ازش زيادي سخت شده اونم براي مايي كه تو سفت كردن تنبان خود مشكل داريم و حضراتي كه ظاهرا موندن كدام دروغ رو بسازن كه اول از همه خودشون باور كنن و مارهاي روي شونه ضحاك رو آروم نگه دارن…
و از يه طرف زمستون هر سال مارو ياد جشنواره فيلمي مينداخت كه از همه چيش بيشتر صف ايستادنش به آدم ميچسبيد و كي باور ميكرد كه يه سالي بشه كه انقدر فضاي جشنواره سوت و كور بشه كه هر فيلمي بخواي يه ساعت زودتر بري وايستي و بليطش گيرت بياد. اسم تحريم رو روش گذاشتيم ولي خودمونم ميدونيم اگه تحريمي هم نبود شايد ديگه حسش نبود مثه قبل بريم بخاطر يه فيلمي كه اصلا نميدونستيم ارزش ديدن داره يا نه ده ساعت تو سرماي بهمن تو صف وايستيم(شايد). بعضي وقتا كه حس نوستالژي هاي تجربه نشده اي مثل طهران قديم و كافه نادري و درشكه چي ولاله زار و …مارو ميگيره چقدر حس ميكنيم دلمون ميخواد بجاي كافه هايي كه همش شده پاستا و استيك و كوفت و درد يه كافه نادري بود كلا كه كاش اون موقع ها رو هم تجربه كرده بوديم ولي بعضي وقتا فكر ميكنم خاك بر سر دو نسل بعد از ما كه حسرت اين روزا رو ميخوره و دلش ميخواد الان اينجا باشه و پاشه بره از همين پاستا ها بخوره و از همين تئاتر در پيتي ها ببينه ! كاش فرداي ما فرداي اين مملكت جوري نباشه كه دو نسل بعد ما حسرت الان مارو بخوره….ما كه حسابي خورديم حسرت طهران رو….

علاوه بر اينكه يك شونه تخم مرغ توي اين نمايش شكستن كه اگه به اجراي عمومي دربياد احتمالا نياز به يه مرغداري مجهز براي اين نمايش باشه! اجراي 120 دقيقه اي 180 دقيقه طول كشيد. ديگه نميشه بگيم كند بازي كردن كه! اين فقط يعني كلا براي ارائه برنامه هيچ برنامه ريزي و هماهنگي قبلي وجود نداره! يكي از تاخير هاي بي سابقه هم همينجا بود كه اجراي ساعت 5.30 به نزديكاي ساعت 7 موكول شد! بازم ميگم نكات قابل دفاعي هم وجود داشت در اين نمايش ولي انتظار ها خيلي بيش از اين بود. طنازي هاي سياسي هم كه خب چاشني ماجراست هميشه!:ي با وجود همه اين ها از تپق نزدن صابر ابر با وجود اجراي اول هم نبايد گذشت. كاليگولا اگر به اجراي عمومي درامد ارزش ديدن داره. ببينيد.





