Archive for ژانویه, 2010

Jan
31

“بدون عنوان!!”

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

دستم‌‌ رو زدم زير چونه ساعت 2 نصفه شب نشستم يعد از يه روز نسبتا پر تحرك ولي متعادل به صفحه سفيد وردپرس نگاه ميكنم كه بلاخره چي بنويسم امشب كه خدا رو خوش بياد هيچ آيتم خاصي يادم نمياد كه بتونه موضوع خوبي واسه نوشتن باشه. چيز ويژه اي به ذهنم نميرسه تازه ميفهمم ظاهرا اين روزا زندگي كلا چيز ويژه اي واسه تعريف كردن نداره با اين زمستون مريض ضعيف عقيم بي پدر و مادر و اين روزاي تكراري كار و دانشگاهي كه تازه خلاص شدم از دستش همينطور مياد و ميره و اصلا انگار تهران شده يه نوار نقاله از همونا كه تو هايپر استار از اين خارجياش گذاشتن كه امروز ميشيني اولش ميبردت جلو تا بعد از ظهر كه باركدت چك بشه بعدش از اون سرازيريه سر بخوري بري واسه بسته بندي بعد دوباره فردا از صب همين بساط! هواي اسيدي تهرانم كه خب قربونش برم شما از ساعت 11 تا بعد ظهر شاهد يك خرداد به تمام معنا هستيد و اصلن كلا سرد نيست اينجا و خب برفي كه چند روز پيش اومد هم چنگي به دل نزد با اين وضع هوا و درست موقعي كه تو همين مملكت گذشته هاي ما كه ازشون فقط يه گردنبند فرهور و يه چند تا بك گراند تخت جمشيد مونده واسمون ميرفتن بالاي كوه آتيش روشن ميكردن و آروم آروم ديگه آماده ميشدن كه ننه سرما جمع كنه بند و بساطشو بره از اينجا تا سال ديگه ما همچنان منتظر يه سانت برفيم كه بشينه زمين بريم راه بريم لارا فابين گوش بديم 1 ساعتي از روي اون نوار نقاله بيايم كنار و كي بود اصلا كه باور كنه همين چند سال پيش كه تواين موقع بهمن ساعت 3 نصفه شب آي گوگل دماي تهرانو 8 درجه اعلام كنه!

خلاصه زندگي اين روزا ديگه رسما شده بي سوژه. سوژه هر قبرستوني ميري شده سياسي بازي و سياستي كه ديگه سر دراوردن ازش زيادي سخت شده اونم براي مايي كه تو سفت كردن تنبان خود مشكل داريم و حضراتي كه ظاهرا موندن كدام دروغ رو بسازن كه اول از همه خودشون باور كنن و مارهاي روي شونه ضحاك رو آروم نگه دارن…

و از يه طرف زمستون هر سال مارو ياد جشنواره فيلمي مينداخت كه از همه چيش بيشتر صف ايستادنش به آدم ميچسبيد و كي باور ميكرد كه يه سالي بشه كه انقدر فضاي جشنواره سوت و كور بشه كه هر فيلمي بخواي يه ساعت زودتر بري وايستي و بليطش گيرت بياد. اسم تحريم رو روش گذاشتيم ولي خودمونم ميدونيم اگه تحريمي هم نبود شايد ديگه حسش نبود مثه قبل بريم بخاطر يه فيلمي كه اصلا نميدونستيم ارزش ديدن داره يا نه ده ساعت تو سرماي بهمن تو صف وايستيم(شايد). بعضي وقتا كه حس نوستالژي هاي تجربه نشده اي مثل طهران قديم و كافه نادري و درشكه چي ولاله زار و …مارو ميگيره چقدر حس ميكنيم دلمون ميخواد بجاي كافه هايي كه همش شده پاستا و استيك و كوفت و درد يه كافه نادري بود كلا كه كاش اون موقع ها رو هم تجربه كرده بوديم ولي بعضي وقتا فكر ميكنم خاك بر سر دو نسل بعد از ما كه حسرت اين روزا رو ميخوره و دلش ميخواد الان اينجا باشه و پاشه بره از همين پاستا ها بخوره و از همين تئاتر در پيتي ها ببينه ! كاش فرداي ما فرداي اين مملكت جوري نباشه كه دو نسل بعد ما حسرت الان مارو بخوره….ما كه حسابي خورديم حسرت طهران رو….

Jan
29

..:::..

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

چقدر بد كه شماها زياديد! چقدر بد كه اينروزا هر طرف نگاه كني پر از شماهاست چقدر بد كه بالا تا پايين زندگي شديد شما. شما ادماي موفق شما ادماي باحال شما ادماي خوشتيپ و تر تميز شما هايي كه پول رو پول ميذاريد مثه بنز شماها كه كل زندگيتون همينه. همه شماها كه آب معدني ميخريد باكس باكس و اصلن نميفهميد كه چه لذتي داره بعد از خلاصي از زير هزار و يك لايه كوفتي زندگي سرتو بكني تو آب رودخونه و قلپ قلپ آب بخوريو هيچي نفهمي از اونچه گذشته يا داره ميگذره. اصلن كيف نميكنم با اين تيپ شيك و پيك و كرواتي شما كه هميشه خدا داريد ميخنديد و داوينچي خدا بيامرز انگار از رو شماها تابلو كشيده ولي فرق شما با لبخند ‍ژكوند پشت اين خندتونه كه هزار تا پيچ و خم و لوله و پروفيل و فيلتر و كوفت و زهر ماره و فقط دنبال فرصتيد يه دنيايي رو بپيچونيد كه بعدش فكر كنيد چه ادماي گنده اي شديد…آره با خود شماهام كه اصلن نميفهميد پياده روي يه عصر زمستوني سرد حتي اگه تو سربالايي طاقت فرساي وليعصر باشه يعني چي و نشستيد تو مورانو هاتون و شيشه هاتونم تا ته داديد بالا و ماشين دردماي 27-28 درجه شما رو حبس كرده اون تو و شما كه چقدر كيف كرديد از اينكه نميذاريد يه ذره ام سرما پوستتونو حتي رنگشو تغيير بده. شماهايي كه عشقاتونم شده پولكي و عاشق منشي خوش تيپ و خوش هيكلتون ميشيدو انقدر به خيال خودتون قدرت داريد كه ظرف 1 هفته بهش برسيدو حكم همين صيغه هاي مبالغه و محرميت و كوفت و درد كاملا قانوني رو جاري كنيدو انكحت و زوجت …و اصلن نميفهميد بيژن مفيد چي ميگه كه به يكدم ميكشي مارا به يكدم زنده ميسازي… شماهايي كه موقع بارون همه پنجره هارو ميبنديد و پرده هارم ميكشيد وزير هزار تا لايه عايق رطوبتي و برودتي ميشينيد قرارداد هاي خداد خدادي امضا ميكنيد و فكر ميكنيد برديد ولي نميدونيد اصلا دنيا كجاس تو كجايي زندگي چيه…شماها كه فقط بلديد بشينيد لب ساحل شمال سيگار برگتونو پك بزنيدو به پولاي زيادتون فكر كنيد و اصلن نميفهميد كه الان چقدر پابرهنه دويدن روي اين شناي نرم كيف ميده و اصلن ميدونيد زندگي يعني چي؟ … بدم مياد..بدم مياد ازتون كه غرقيد تو خودتون غرقيد تو زندگي نكبتتون و داريد خودتونو با دستاي خودتو خفه ميكنيد و نميفهميد اصلن سلينجر چند روزه مرده… كاش نباشم يه روزي مثه شماها…كاش…
نشستم مثه همه تهرانيايي كه ديگه بايد بهشون بگي برف نديده دارم پارادايس كمدي الهي گوش ميدم و برف امروز كه بلاخره ميشه يه ذره بهش بگي برف رو تماشا ميكنم…با اينكه همين فردا هزار و يك جا كار دارم…ولي چه تضميني هست كه بازم تهران برف بياد….؟

گروس عبد الملكيان رو رضا يهم چند وقت پيش معرفي كرد الان كه يه بار متن خودمو خوندم فهميدم چقدر اين شعرش به اين حال و هوا مياد!:

و امروز
آنقدر شفافيم
كه قاتلان درونمان پيداست
و درياي شهرمان
چنان خسته ست
كه عنكبوت
بر موج هايش تار مي بندد
كاش كسي اين مارها را عصا كند
و كاش آنكه استخوان هايم را مي ليسيد
شعرهايم را از بر نبود
زنبورها را مجبور كرده ايم
از گل هاي سمّي
عسل بياورند.
و گنجشكي كه سال ها
بر سيم برق نشسته
از شاخه ي درخت مي ترسد
با من بگو
چگونه بخندم
وقتي كه دور لب هايم را مين گذاري كرده اند
ما كاشفان كوچه هاي بن بستيم
حرف هاي خسته اي داريم
اين بار پيامبري بفرست
كه تنها گوش كند

Jan
28

جشنواره امسال

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

جشنواره تئاتر امسال يكي از ساكت ترين و بي بخار ترين جشنواره هاي تئاتر فجر بود. تحريم جشنواره توسط كارگردان هاي بزرگ تئاتر كه يعقوبي و رحمانيان و بيضايي و … تنها بخشي از چهره هاي بزرگ اند كه هيچ اثري از اونا توي جشنواره امسال نبود . كار كاليگولا شايد يكي از كار هاي قابل تحمل به حساب ميومد ( به غير از كار هايي كه امسال اجرا داشتند قبل از جشنواره)اين متن رو تا آخر بخونيدحتما. به خاطر همين ما رفتيم و 2 روز پيش كاليگولاي همايون غني زاده رو توي سالن شماره 1 مجموعه ايرانشهر ( همونجا كه بالاش اون كافي شاپ تراس داره س كه چايي ميده با گارسن اضافه!!!:ي)  ديديم. كار بدي نبود. نكات قابل دفاع زياد داشت ولي انتظاراتي كه ازش ميرفت اصلا براورده نشد. وقتي شما اسم همايون غني زاده صابر ابر و سيامك صفري رو يه جا ميشنوي خب قاعدتا انتظار كمي از كار نداري. به هر حال اين نمايش در حد و اندازه هاي خودش نچسب بود! علاوه بر اينكه يك شونه تخم مرغ توي اين نمايش شكستن كه اگه به اجراي عمومي دربياد احتمالا نياز به يه مرغداري مجهز براي اين نمايش باشه! اجراي 120 دقيقه اي 180 دقيقه طول كشيد. ديگه نميشه بگيم كند بازي كردن كه! اين فقط يعني كلا براي ارائه برنامه هيچ برنامه ريزي و هماهنگي قبلي وجود نداره! يكي از تاخير هاي بي سابقه هم همينجا بود كه اجراي ساعت 5.30 به نزديكاي ساعت 7 موكول شد! بازم ميگم نكات قابل دفاعي  هم وجود داشت در اين نمايش ولي انتظار ها خيلي بيش از اين بود. طنازي هاي سياسي هم كه خب چاشني ماجراست هميشه!:ي با وجود همه اين ها از تپق نزدن صابر ابر با وجود اجراي اول هم نبايد گذشت. كاليگولا اگر به اجراي عمومي درامد ارزش ديدن داره. ببينيد.

و اما نمايش بعدي……واي……..يعني اگر ميديديد اين اجرا رو به اين نتيجه ميرسيديد كل تئاتري هاي ايران بساط خود را جمع نمايند از اين خارجي ها بيارند كه كار كنند اين ها نگاه كنند و ياد بگيرند! نمايش بابل كه ديروز آخرين اجراي خودشو توي تالار شماره 2 مجموعه ايرانشهر برگزار ميكرد يك كار بدون متن و كاملا پانتوميم بود. اين ها فيزيكال تئاتر ميسازند عاطفه تهراني هم ارديبهشت 88 به ما نمايش بخوان رو تحويل ميده كه از وسطش به شلنگ تخته هاي دانشجو هاي تئاتر ميخنديم! تازه ديشب فهميدم پانتوميم يعني چي. و طنز ترين جاي ماجرا اينجاست كه وقتي نور به صجنه تابيد و رضا فياضي به همراه همسر گرام دست در دست هم وارد شدند در حالي كه نور دقيقا توي صورتشان بود و جا هم پيدا نميكردند و هي سر در گم ميچرخيدند دور خودشان در حالي كه نمايش در آستانه شروع شدن بود و لهستاني ها در حال ورود به صحنه و سالني كه همچنان به اين صحنه ميخنديد!:ي

نمايش بابل اوج پانتوميمي بود كه خيلي بايد خوش شانس باشم كه باز هم همچين چيزي ببينم! اين نمايش كه به كارگرداني جوزف ماركوكي به روي صحنه ميرفت انقدر زيبا انسان رو از بدو تولد تا درگيري با تمامي چالش هاي زندگي و گمراهي بين حق ها و باطل ها و ضربه هايي كه از اين دو ميخورد و… نشون داد و آخرش هم با وجود پيروزي شيطان دوباره انسان بود كه همه چيز رو از نو ساخت، كه هيچ كس لحظه اي حاضر نبود حتي پلك بزنه!

اين نمايش شايد اولين و تنها نمايش خارجي بود كه بروشور هم داشت!:ي و احتمالا از دست برادران حراست در رفته بود وگرنه امكان نداشت اين بروشور با اين عكس ها( كه چيز خاصي نبود عكس هاي اجراي اصلي نمايش توي اروپا بود!!) بين مردم توزيع بشه!

در كل امسال تصميم بر اين شد كه ديگه فقط كار خارجي ببينيم از اين به بعد! و واقعا توصيه به كارگردانان و بازيگران ايراني كه بيان ببينن و ياد بگيرن! جدا! ياد بگيرند از اين نمايشي كه يك كلمه هم متن نداشت ولي اصلا نيازي به متن دار بودنش نبود چون بازيگر در صحنه كه راه ميرفت قدم هاش با تو حرف ميزدن! و اصلا تئاتر يعني همين! حالا شما از همون رمولوس كبير كه يكي از بهترين هاي امسال يود متن رو بگير! چي ميمونه؟ هه!

پ.ن: مثلا ما امتجان داشتيما!

Jan
23

Accurate Darkness

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

توي زندگي لحظاتي هست كه هميشه دوست داري جلو چشمت باشن. دست تو باشه مياري ميذاريش بالا سرت كه شب خوابشم ببيني . ولي در نقطه مقابل اون لحظاتي هست كه نه اين خبرا نيست و هر بار مرورشون مثل يه پتك دسته زرد و مشكي كاتر پيلار ميخوره تو سرت تا تو دلت بخواد كه زمين واست دهن باز كنه بيفتي توش. جفتشون ميتونن عنوان پيشامد به خودشون بگيرن. چون وضعيت عادي تو نيستن. وضعيت عادي تو يعني وقتي داري زندگي ميكني وقتي داري راه ميري وقتي  داري راه ميفتي بري سر كار وقتي نشستي به شيشه ها ميكني بعد از يه چايي داغ يا كلا يه همچين وقتايي…اين وقتا با همون پيشامد ها ميشن زندگي ميشن اون فريم هايي كه تو تايم لاين ذهنت تعريف كردي كه بعدش ايشالا بعد 100 سال كه خواستي اكسپورتش كني بگي اينه ،توش اينا باشه. ولي تو يه فرق عمده با تايم لاين داري. اونم اينه كه اين وسط خيلي اتفاقات ميفته كه اصلن تو خبر نداري. نه مثلا وقتي تو سر كلاسي اون وقت اون طرف دنيا يكي ميخوره زمين و بي خبري ها! نه! پشت همين تايم لاين تعريف شده توسط تو خيلي اتفاقات هست كه به هر حكمتي تو نميفهمي چيه از كجا اومده به كجا ميره يا! بعضي اتفاقات هست كه تو همينطوري ميبينيشون. پروندشم همونجا بسته ميشه ميره. ولي اگه تو از پشتشون خبر پيدا كني ديگه واويلا. تازه ميفهمي چه خبره. اين مثل همون 40 % صداييه كه تو نميشنوي. يعني چه خوب كه نميشنوي. كاش هيچوقت نشنوي. كاش هيچوقت توي اين دنيا خيلي چيز ها رو نفهمي. تو الان به خودي خودت خيلي چيزا فهميدي. ولي يكم فكر كن مرد و مردونه از اينايي كه فهميدي تا الان اگه يه سري به انتخاب خودت نميفهميدي چقدر زندگي قشنگ تر بود. چقدر راحت تر هر قدمي رو برميداشتي. از طرفي نقطه مقابلش حالا كه خيلي چيزا رو نميدوني چقدر زندگي جاي خالي واسه زندگي كردن تو ميتونه داشته باشه. ياد مصطفي مستور ميفتم كه ميگه: من به هرچه دانستن اينچنيني است لعنت ميفرستم!  و اين يعني خوشبختي واقعي كه به وقتش كاملا امل و خنگ بشي كه نفهمي چه خبره و اين نيز بگذرد!

Jan
20

وقتي زمين مي رقصد!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

يعني عاشقتم وقتي وايستادي جلو صحنه با تمام فشردگي روحي كه داره از پوستت بيرون ميزنه ميگي :…بخدا ما داشتيم رد ميشديم…!

وقتي وارد اتظار چهارسو شدم با ديدن محمد بعقوبي و آيدا كيخايي متوجه شدم كه قراره چه اجراي خوبي رو ببينم.  نمايش رقص زمين امشب ذهن منو تا حد زيادي آرام و منظم كرد! بازي عالي پيام دهكردي و در كنارش عاطفه رضوي و مهدي سلطاني و در كنار همه اينا نمايشنامه عالي كار، دست به دست هم دادن كه اين نمايش با كيفيت خوبي روي صحنه بره.صحنه اي كه فلش بك زده بودن و سه تايي جلوي صحنه در حال مرور كل زندگي توي 5 دقيقه بودن واقعا يكي از حس برانگيز ترين صحنه هاي تئاتري بود كه ديده بودم. نور بنفش متمركز روي پيام دهكردي منو ياد عشق لرزه سهراب سليمي انداخت.شعر قيصر امين پور هم كه حال هواي خودشو داشت.  تيكه هاي سياسي هم كه خب از بعد از انتخابات شده قطعه اي جداناپذير از تئاتر هاي ايران. و چقدر خوبه كه هنوز هست از اين كار ها كه اميد داشته باشيم به هنر و كلا اميد داشته باشيم! چون به هر حال خبر هايي كه امروز از دنياي هنر هم بگوش ميرسه ظاهرا داريم وارد برهه ي واي به روزي كه بگندد نمك ميشيم و اميدمون از لحاظ فرهنگي ظاهرا بايد از فرهنگي هاي مملكت هم نااميد بشه!

نمايش رقص زمين عليرغم اينكه توي دل همه دوباره يه واهمه عظيم از مرگ از قطع ناگهاني نوار زندگي،از ممكن بودن هر چيز در لحظه ، ارزش هاي ضد ارزش شده و بالعكس و شايد كمي روي آب از همين زلزله ي قريب الوقوع تهران ايجاد كرد ولي حامل همون پيامي بود كه شايد در خيلي از آثار هنري ديديم…و چقدر تا بحال شده مثل مهدي سلطاني وايستيم وسط صحنه ي زندگي وقتي يه تل بزرگ از خاك اين صحنه رو خورديم و داد بزنيم آخه واسه چي  اصلن بايد ما ميومديم….؟

با توجه به انطباق اتفاقي موضوع اين نمايش با زلزله هائيتي دو اجراي اول دو روز آخر نمايش اهدا شد به زلزله زدگان هائيتي.

وقتي تو نيستي
نه هست‌هاي ما
چونان‌که بايدند
نه بايدها …
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي‌خورم
عمري‌ست لبخندهاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي‌کنم
باشد براي روز مبادا
اما
در صفحه‌هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما چه کسي مي‌داند
شايد امروز نيز
روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي
نه هست‌هاي ما
چونان‌که بايدند
نه بايدها …
هر روز بي تو
روز مباداست.

قیصر امین پور

Jan
15

حالا اين حكايت ماست!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

هر كدام از ما در زندگي روزمره نياز هايي داريم كه بايد برطرف شوند(علوم دوم راهنمايي فصل هواي پاك!!!)

براي برطرف شدن اين نيازا يه سري وظيفه مياي به خودت محول ميكني. مثه اينكه هر وقت جيش داشتي مثل يك انسان بري توالت يا هر وقت مثلا گشنت شد بري سر يخچال مث گاو هرچي هس (با توجه به نرخ تورم: اگه هس!) ببلعي يا كلا از اين چيزا. خب  نياز عاطفي و شايد در لايه اي از اون  نياز جنسي مثه بقيه اين نيازات هميشه بيخ گوشته و يه وقتايي بدجور احساس نياز داري و يه وقتايي هم البته نه. وهمين چه ارادي چه غير اون توي هر انساني بايد برطرف بشه. توي تو با تو با تو و با تو و… مطمئنا اين رفع نياز فرق داره. يعني بايد طرف مقابلت اوني باشه اون زبونه اي باشه كه به فاق تو بخوره . بايد اون كسي باشه كه خود خود تو لازمش داره برا رفع اين نياز. يه وقتايي پيش مياد شايد يه آدمي باشه بياري تو ذهنت كه آره فلان آدم فلان جوري اگه باشه چه باحال ميشه و من كلا ديگه حالشو ميبرم و از اين حرفا…بعد يه مدت به خاطر اين جذبي كه داشتي بخواي نخواي مياد جلوت يه همچون آدمي. اونموقع به احتمال زياد تو ميفهمي كه خب نه خب! اين نميتونه برطرف كنه نيازتو . اينم ميشه يه اشتباه جزو اون اشتباهات متعددت تو زندگي كه ميفهمي نه بابا اون آدمي كه تو فكر ميكردي اون آدمي نبوده كه تو فكر ميكردي! يعني اشتباه فكر ميكردي! واسه همين ميري دنبال يه نفر ديگه ميگردي. 42-18121398ميخوام اينو بگم كه تو عالم غيبم كه باشي خودتم بكشي نميتوني قبل هر رابطه اي اين جور دراومدن يا نيومدن رو درك كني. بايد بري تو متنش بفهمي . ميدوني مث چي ميمونه ؟ پارسال كيش بوديم من تو ساحل مرجان در حالي كه در معده من داشت به ستون فقرات ديگه ميچسبيد يه رستوران پيدا كرديم كه خرچنگ داشت. با اينكه معده خالي هر كوفتي ميخوره ولي به شدت هوس كردم براي اولين بار تو زندگي خرچنگ بخورم و مطمئن بودم يه شام مشت ميخورم ولي بعد از خوردنش ديگه هيچوقت خرچنگ نخوردم! بقول بيژن مفيد حالا حكايت ماست!42-22790210 تو وقتي تو رابطه نرفتي و مزه نكردي طرف چه اسانسيه نميتوني بفهمي توي مود تو هست يا نه . چون از ظاهر و حالا اينكه تو عاشق دورنمانتي و اونو هميشه تو دانشگاه ديدي كه رو نيمكت دورنمانت نشسته ميخونه قرار نيست كه بشه وسط سيبل زندگي تو توام از بخت و اقبال رفيعت زده باشي وسط وسط خال! نه عزيز جان! تو تا لب به سخن نگشايي و اونم در جواب لب به سخن نگشاهه (!) نميتوني بفمي چه انرژي داره ميفرسته سمتت كه. و اصن توام انرژي خوب ميفرستي سمتش؟ قرار نيس حالا چون به شدت سليقه هنريتون  و لباس پوشيدنتون و كوفت و دردتون به هم مياد انرژياتونم به هم بيان كه. ولي در عوض نقطه مقابلم داره . يكي ميبيني كلا اصن ربطي به تو نداره يه فكر ديگه داره به دنيا اصلن اينايي كه تو قرمز ميبيني آبي ميبينه و كلا يه چيز ديگست ولي انرژي كه سمت تو ميده آنچنان ميره تو فاقت كيپ ميشه كه اصلن نميشه كندش!

من برم كتاب مشاوره خانواده بنويسم!

Jan
14

كلي گويي آفت شعر است!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

ميگم پك پيشنهاد به خانوم كيخايي كه نمايشنامه ها ي شوهرش رو برنداره بسازه!!‌ حالا دو نفر از اون جمعيت كه ديروز توي سالن سمندريان دانشكده هنرهاي زيبا بودن پيدا ميشدن كه آذر و دي 1380 همين نمايش رو با بازي بهروز بقايي مهتاب نصير پور و … ديده باشن ! يكيش خود مهتاب نصير پور كه بود!

حالا كار ندارم كار دانشجويي با هزار ايراد و اينا ولي خب اينم ديگه….

dsc014052

پارسال پاييز بود كار خداحافظ كيخايي رو ديدم حالا باز هم اون ، نمايش ديروز واقعا هيچ حرفي براي گفتن نداشت هيچي بلكه تو اين اجرا از قلم ناب يعقوبي تو نمايشنامه ” يك دقيقه سكوت” واقعا هيچ خبري نبود…!

dsc0140522

بماند كه توي انتقال حس يه جاهايي اين نمايش موفق بود ولي در كل آيدا كيخايي راه خيلي طولاني تا ” كارگردان ” شدن داره.

بازي ها هم كه خب…دستيار صحنه قاعدتا بازيگر خوبي نيست كه توقع داشته باشيم ولي ديگه از يه سري بازي ها واقعا انسان چيزش ميگيرد! مثلا بازيگر نقش “شيدا” كه خب چند بار نزديك بود پاشم خفه كنم اين انسان رو!!

Jan
11

We always in the fight

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

چي ميشد …چي ميشد الان چشمامو ميبستم و وقتي باز ميكردم خودمو تو ماشين ، قطار ، هواپيما ، الاغ … يا هرگونه وسيله سفر ميديدم كه دارم ميرم يه استراحت طولاني براي يه مدت كه حداقل از اين كشمكش افتضاح يه چند وقتي راحت باشم و بتونم راحت بگم تف به كل اين دنيا كه همش بايد از اول تا آخرش بجنگي با هركي دم دستته فرق نداره مدير يا همكار يا رفيق يا هركي …تو بايد بجنگي! بايد دور بزني وگرنه دور خوردي رفته… بعضي وقتا يه استراحت چقدر ميتونه بتكونه آدمو … ولي چقدر بده كه براي همين حداقل هم بايد اول از زير هزار و يك لايه درس و دانشگاه و كار و زندگي و پروژه و كوفت و درد بياي بيرون بعد تازه تصميم بگيري…آره بايد با اينم بجنگي…حتي اگر انسان نباشه…بايد بجنگي!

پ.ن.1: اين هفته ( از 11 ژانويه-امروز) هفته ي جهاني فتوشاپه.واسه همين سايت نشريه آنلاين طراحي سايت يه وركشاپ رايگان تقريبا كامل توي اين هفته برگزار ميكنه از فتوشاپ . بشتابيد!
توضيحات كامل درباره وركشاپ

پ.ن.2:پيش فروش جشنواره تئاتر فجر هم شروع شده. گفتم بگم چون نيس اطلاع رساني خيلي قويه و همه ميدونن !!!! جشنواره فيلم هم از فردا پيش فروشش شروع ميشه. هر دوتاش اينترنتيه.

پ.ن.3: ديروز گزارش تحقيقات بازداشتگاه كهريزك توي مجلس قرائت شد. كه تلويزيون وزين فقط صحبت هاي رئيس جمهور وزين را نشان داد! و اصلن انگار نبوده همچين چيزي! متن كاملش رو اعتماد امروز چاپ كرد كه شما اينجا بخونيد. جالب اينه كه تيتر كيهان امروز درباره همون صحبت هاي ديروز ا.ن بود. و كنارش هم درباره حكم كهريزك  نوشته بود : شكنجه و آزار زندانيان دروغ محض بود! . مطلب اعتماد را هم كامل بخوانيد!

پ.ن.4: فتوبلاگ من رو هركي نديده هنوز هنوز ببينه دست راست زير درباره من.

Jan
07

Selection

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

شما اسم اين را ميگذاريد زندگي؟ كه هركدام از ما جنازه يك نفر را بر دوش داريم ، سوار بر قطاري به جاي نامعلومي ميرويم كه نه مبدا آن را ميدانيم و نه مقصدش را ؟ دلمان به اين خوش است كه زنده ايم. چقدر به پرياني كه در برابر چشمانمان آزادانه ميرقصند بي توجهيم و خيال ميكنيم آن ها را نديده ايم چقدر از كنار چيز هاي مهم ميگذريم و آن ها را به حساب نمي آوريم؟ چقدر به پولك هاي طلايي آفتاب نگاه ميكنيم و خيال ميكنيم هرگز از آفتاب پولك طلايي نريخته است ، و چقدر به هستي بي اعتناييم. ما قدرت تشخيص نداريم. بلد نيستيم انتخاب كنيم. نه ، ما انتخاب نميكنيم ، انتخاب ميشويم. انتخاب ميشويم كه جنازه عزيزي را بر دوش بكشيم و در سوگش اشك و عرق بريزيم…….

عباس معروفي/پيكرفرهاد/انتشارات ققنوس

پ.ن: فوتو بلاگ اينجا رو راه انداختم بلاخره. البته شايد بطور موقت باشه بعدا ببرمش جاي ديگه. سمت راست صفحه زير درباره من روش كليك كنيد.

نه نميخوام فكر كنم بهشون. به همه اين چيزايي كه ممكنه اتفاق بيفته و كلي منواز اين حالت عادي خارج كنه. دوست دارم توي همين زمان همين زمين همين وضعيت كه هستم الانمو دوست داشته باشم. دل خوش كنم به همين وضعيت مينيمال. به همين لحظه گذرا به همين سرخوشي موقت. و اصلن چرا مهمه كه قراره بعدا باز دوباره كجا بخورم به پستت و كجا دوباره يه حرفي رد و بدل بشه بينمون . چون به هر حال كه قراره اين وضعيت سر جاش همينطوري نمونه به هر حال كه اين بنفشه ي زرد تو گلدون قراره چند وقت ديگه بپلاسه پس چرا الان نبينمش و باهاش حال نكنم. به هر حال كه قراره دوباره بشينم همايون شجريان گوش بدم و زير پتو يواشكي هار هار عر بزنم كه چه روزايي گذشته يا چه گندايي زدم . به هر حال كه ممكنه بازم به شركت پيدا بشه كه كلاهمو برداره. به هر حال كه ممكنه احساس كنم شايد بايد يه كار ديگه يه جور ديگه شروع كنم به هر حال كه قراره سرمو بچسبونم به پنجره ماشين و نفس عميق بكشم به هر حال كه قراره بزنم بازم تو سر خودم ، پس چرا الان دوست نداشته باشم همين وضعيت كوفتي گذرا رو؟ چرا نبايد دوست داشته باشم همين كلاس اسكيس دوشنبه ها رو؟ چرا نبايد دوست داشت باشم جشنواره تئاتر يه ماه ديگه رو ؟ بلاخره كه قراره دوباره زنگ بزنم بهت و در هر حالت و هر وضعيتي باشي دپرس بشم. پس چه كاريه فكر كنم الان داري چه غلطي ميكني؟دلم ميخواد گوله بشم كنار بخاري و حداقل يه ساعت هيچي نخوام نه بخوام درآمد 10 برابري داشته باشم نه بخوام الان وسط چراغاي يكي در ميون شانزه ليزه  قدم بزنم تو اين زمستوني كه بهشته اونجاس نه حتي حتي حتي بخوام كه تو اينجا باشي….