
امروز…امروز…..امروز…..6-10-1388 مصادف با 10-محرم-0061هجري قمري !! , تاريخي كه امروز دوباره تكرار شد. همين!
باز این چه رستخیز عظیم است؟ کز زمین بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا؟ کزو کار جهان وخلق جهان جمله درهم است
گویا، طلوع میکند از مغرب آفتاب کآشوب در تمامی ذرات عالم است
پ.ن: سازمان تفهيم مفاهيم(!): منظور از نوشتار بالا شباهت بسيار عاشوراي امسال با عاشوراي سال 61 هجري قمري بود! هم شمر داشت هم لشكر خدا. هم خيمه هايمان را آتش زدند هم برادرانمان را كشتند هم به پايكوبي نمادين مشغول شدند و هم رسوا شدند…..امروز عاشورا بود…. عاشورا!
————————————————————–
ما در خيابان كارگريم. تقاطع فاطمي تا تقاطع بلوار كشاورز. تمامي ماشين ها افقي پارك شده اند تا گاردي ها نفوذ نكنند. نيروي انتظامي پلاك چند ماشين را كنده. تا به وقتش….! جمعيت شعار ميدهد. از همه قشر ادم هست الا قشر اراذل و اوباش! جلوي غرفه هاي پارك لاله روي ميز پسر جواني نوحه گذاشته و خونسرد شربت پخش ميكند. جمعيت هر از چند گاهي به طرف بالا ميدود. و دوباره آرام ميشود و پايين ميرود. يك سري به جمعيت هشدار ميدهند كه ندوييد! بعضي با كودك هاي 3-4 ساله هم حضور دارند. بعد از حدود نيم ساعت جمعيت ناگهان به شدت ميدود. به سمت پارك لاله فرار ميكنيم. داخل پارك در امانيم انگار! گاز اشكاور ها مثل نقل و نبات ميتركند. نيروها توانايي حمله ندارند. كارگر سراسر ماشين پارك شده است. چشم و گلويمان ميسوزد. همه سيگار ميكشند. از پارك ميدوم بيرون مردم همه به جواني كه با سنگ شيشه ي يكي از ادارات را ميشكند معترضند. صورت جوان را نميبينم. جمعيت آرام رو به بالا حركت ميكنند. شعار ها همه جرات ميخواهد! يعني ميخواست! ديگر سر اين زخم باز شده است. دوباره به جوان در حال شربت پخش كردن ميرسيم. همچنان خونسرد به كارش ادامه ميدهد. بالاي سكو هاي پارك مي ايستم . ماشيني با نهايت صدا يار دبستاني گذاشته. جمعيت كه با او همراه ميشود بغض گلويم را پر كرده. نميدانم از چه خوشحالم. يار دبستاني كل فضاي كارگر را پر كرده. جمعيت وحشتناك زياد است. ناگهان سرعت ميگيريم. جمعيتي كه پايين مانده اند حسابي كتك ميخورند. كارگر خلوت شده و همه ميدويم . ياد خيمه هاي آتش گرفته ي خيابان نواب ميفتم. شايد 7 سال پيش يا 10 سال…يادم نيست. ميدوم….بلندگوي جوان شربتي براي مردم ميخواند: صد مرده زنده ميشود از ذكر ياحسين….ارباب ما معلم عيسي بن مريم است….
***
ظرف غذا بدست ، امير آباد را پايين ميايم. تقاطع فاطمي روي سكوي كنار كفش ملي ايستاده ايم. اين شايد يكي از وحشتناك ترين صحنه هاييست كه ديده ام. جمعيت با تمام وجود ميدود. التماس كنان ميدود. ايستاده ام تا بلكه بفهمند اين ظرف غذايي كه دستم دارl هيچ ربطي به آشوب ندارد! چه توقعاتي! از نيروي انتظامي خبري نيست همه جوانان موتور هزاري هم سن خود من اند! لباس شخص ها… ميدويم. با تمام وجود! جلوي پاركينگ طبقاتي لاله مردم به داخل پاركينگ ميدوند بسيجي ها در پاركينگ را ميبندند! يكي لاي در ميماند. نصف شده قطعا! بدبخت آن هايي كه داخل پاركينگ ماندند. ميدويم…به ما رسيده اند سمت ديگر فاطمي دو زن نه چندان سن پايين زير زنجير بسيجي جان بر كف مجروح ميشوند…ميميرند…خدا ميداند…خلاصه برادرمان تمامي عقده هاي كودكي اش را تمامي فجايع زندگي اش را تمامي حسش را با زنجير خالي ميكند…موتوري داخل جمعيت مي آيد. مردي جلو ميرود: آقا دختره نزن…توروخدا… سر خيابانمان رسيده ايم….همه دويدند بالا. پشت سرمان كسي نيست كلا چهار نفريم فقط من پسرم…دو موتور دو ترك جلويمان توقف ميكند جلويي به ما اشاره ميكند:اينارو بزن! تركش از موتور پايين ميپرد…باتومش(كابلش؟ تركه اش ؟ چوبش؟ گرزش!) را بالا ميگيرد ! به همه نگاه مي اندازد. پايين ميآورد و ميرود…..!!! زبانمان بند است… ميدويم ….دم در خانه پخش زمين ميشوم! ظرف غذا ها دستمان است…..يا حسين
اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علي ذلك….اللهم العن العصابه التي جاهدت الحسين و شايعت و بايعت و تابعه علي قتله…اللهم العنهم جميعا….