ديديد مثلا يه سري مغازه همينجوري بي دليل ميبندن ميرن يه چند وقت نسيتن كلا؟ دقيقا من تو اين يه هفته و خورده اي كه گذشت همينطور بودم! از اواخر هفته قبل كه ديدم كاملا سرما خوردم و تا حدود همين چهارشنبه ادامه داشت. تا يكم سرپا شدم و مثل آدم خواستم شروع كنم كارامو انجام بدم گواهينامه اينجانب پيوست شد و مامور نيروي انتظامي بدليل علاقه زياد به بنده اشت حتي تا خوابوندن ماشين پيش ميرفت كه حالا معلوم نيست چرا به قانون مملكت يه همچين ظلمي كرد و نخوابوند ماشينو! اين اتفاق كه پنج شنبه افتاد جدا از اعصاب خورديش كه منو تو اين تعطيلات كلي باز تعطيل كرد كه به هيچ كاريم نرسيدم فردا و پسفرداي منم اشغال ميكنه بخاطر باز پس گرفتن گواهينامه و كلي كار ديگه كه لازم داره! خلاصه كه فعلا با خنده در حال نگاه كردن به كارهاي عقب مونده ام و نميدونم كي و چطوري قراره جمع و جور بشن!! پدر مادر گرامي مسافرت تشريف دارن و من همچنان كلي كار دارم!
پ.ن: دارم به اين نتيجه ميرسم كه ما در حال زندگي در كشوري مثل افغانستان ماداگاسكار جزاير سيشل يا كشوري مشابه هستيم كه با اين همه ادعاي دولت الكترونيك و كوفت و درد هنوز يه وبسايت خشك و خالي نيست كه بگه خلافي خودروي شما دقيقا چقدره! بخدا اين خواسته ي زيادي نست!

فكر هاي مغشوشم دوباره در جاي خود مستقر شده اند. و ذهن آشفته ام از نو منطق ساده ي رابطه هاي روزانه را كشف كرده است. ترس هاي مجهول دست از سرم برداشته اند. و تنم لبريز از اعتمادي شيرين است. خسته ام و خستگي خوب آدمي را دارم كه از كويري خاموش پر از فراز و نشيب گذر كرده و به سايه ي امن درختي كهن و جويباري بازيگوش رسيده است. ميدانم كه اين سرخوشي دلپذير اتفاقي موقتي است. مگر ميشود يك عمر راست راست راه رفت و معلق نشد؟ مگر ميشود به زندگي كلك زد و قسر در رفت؟ فعلا سبكبار و هشيارم و به اين “فعلا” اين زمان نامعين محدود دو دستي چسبيده ام. فهميده ام كه ميتوان مرد و از نو متولد شد ، ميتوان اردنگ خورد و ته چاه افتاد و به دستي ، ريسماني ، اميدكي آويزن شد و بيرون آمد. - - گلي ترقي
پ.ن.1: يك مسافرت كوتاه مدت دارم فردا صبح جاي همه خالي.
