Archive for اکتبر, 2009

Oct
29

دلت چه شد….؟

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

شايد تو اين چند دقيقه معني و مفهوم زمان خيلي سرد سرد از بين رفت كه تو اومدي و بعد از اين همه سال انتظار رد شدي از جلوي همون مغازه كه يه روز يه كافه ي معركه بود براي هزار تا درددل مختلف كه ميشد حس كرد بودن طرف مقابل رو. شايد بعد اين همه سال همه نيرو هاي عالم جمع شد كه بگه هي پسر! خودشه. ولي عكس العملي نشون ندادم نه اينكه ذره اي از اون دوست داشتن كم شده باشه نه اينكه ذره اي كار و گرفتاري و هزار تا كوفت ديگه جمع شده باشه جلو چشمام كه نتونم ببينم لحظه اي رو كه خيلي انتظارش رو كشيدم ولي يه چيز وايستاد جلوم كه نبايد تسليم يه سرنوشت مزخرف شد كه مثه همون موقع كه تو اتفاقي منوديدي و اتفاقي انتظار من يه بار قبل از اين به سر اومد و اونطوري شد كه ميخواستم اينبار هم بشه يه اتفاق خوشايند ديگه كه بعد بخوام برات تعريف كنم كه چقدر سرنوشت قشنگ همه چيز رو بهم رسوند و دوباره همه چيز از سر . واسه همين وايستادم و نگاه به نگاه بعدي دادم تا حضور تو توي تايم لاين چشمم زود زود تموم شه و ديگه تو نباشي و دنياي قبلي نباشه و سرنوشت مزخرف تسليم شه كه ديگه فكر نكنه همه چيز همونطور كه ميخواد پيش ميره. تا الان سرنوشت كوفتي هر كاري كرد حالا اين من بودم كه ايستادم جلوش و تورو فقط با چشم دنبال كردم تا رد بشي از جلوي همون كافه ي مخروبه كه ديگه نباشي و نباشي و نباشي.

آره! دختري كه توي اون حياط بزرگ روي نيمكت كنار اون باغچه ي دراز گل هاي رز بشينه و توي ابر پر التهاب  پاييز” ليدي ال”  بخونه بايدم ارزش خيلي چيزها رو داشته باشه . اينو گفتم كه بگم حرفاي من اصلا اصلا ربطي به شخصيت و وجود تو نداره. اينبار فقط خواستم جلوي اين سرنوشت مزخرف وايستم كه ديگه غلط بكنه فكر راه سازي و روسازي راه به سرش بزنه كه درسش تو دانشگاه هركدوم 3 واحده و خيلي سخت!


چند وقته كلا از تئاتر و فيلم نمينويسم اينجا. الان ساعت حدود 12 شب و من تازه رسيدم خونه. هيچ چيزي نميگم فقط رمولوس كبير جزو 3-4 تا تئاتر قوي بود كه تو زندگيم ديدم! جاي همتون خالي . اگر اين اطراف تشريف داريد با توجه به اين كه اجرا رو به اتمامه از دست ندهيد هرگز! بقول رفيقمون: حيف كه تئاتر انقدر مظلومه و بعد از اين اجراها ديگه ازش فقط يه نمايشنامه ميمونه..!

Oct
26

5+1خط ديگر

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

1- يعني آب دستتونه بزاريد زمين  جمعه ها ساعت 10 شب بشينيد پاي “در چشم باد ” جوزاني. بعد از چندين وقت كمبود سريال مناسب ديدن ساخته ي جوزاني كاملا هنرمندانه در حال تبديل شدن به يكي ديگه از سريال هاي خوب بعد از انقلابه. به هر حال چيزي كه بسيار كم تو صدا و سيما نمود پيدا ميكنه سريال خوبه . بعد از سريال هايي مثل مدار صفر درجه( كه با سكانس آخر كل سريال  رو زير سوال برد) يا شب دهم يا خاك سرخ يا قبل تر از اون سربداران يا همچين چيزهايي كه زياد يادم نيست الان ، “در چشم باد” در حال پيوستن به جرگه ي سريال هاي انگشت شمار قابل قبوله.

بازيگر هاي حرفه اي و متعدد اين سريال كه جاي خودشونو دارن. علاوه بر اون جدا از همه ي سريال موسيقي فوق العاده ي حسين عليزاده دامان از دستان آدم در مي برد!.

و شعر فرا زميني دهخدا كه توي اين سريال با فضاي محشري خونده شد و تا بغضي سنگين در گلو ادامه داشت: اي مرغ سحر! چو اين شب تار
بگذاشت ز سر سياهكاري،
وز نفحه ي روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماري،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه ي نيلگون عماري،
يزدان به كمال شد پديدار
و اهريمن زشتخو حصاري ،
ياد آر ز شمع مرده ياد آر!

و كلا از دست نديد. جمعه شب ها روي مبلي روي زميني كنار آب ركنابادي جايي بشينيد و يك اثر هنري ببينيد!

2-با وجود همه ي گفته هاي فوق ننگ ما صدا و سيماي ما!

3-كلا به اين نتيجه رسيدم كه اگه بتونيم تو زندگي هاي شخصي مون ( با توجه به اغتشاشات اخير توجه به زندگي اجتماعي در حال حاضر ژاژ خايي بيش نيست! رجوع شود به پست رضا) اگه بتونيم كمي از اتلاف وقت هاي بيهوده جلوگيري كنيم چقدر به سمت بالا خواهيم شتافت!! بطور مثال چند روز پيش توي شركت چندين دقيقه در حال ور رفتن با زيپ كيفم بودم كه كه فقط كمي سفت بسته ميشد اين شد كه كلاسم بطور ناگهاني كلي دير شد و كلي لعنت فرستادم به خودم كه آخه مرتيكه حالا يكم مثلا سفت بسته ميشد چي ميشد؟ اين شد كه سعي كردم در سرعت زندگي كنم كه ديروز در حالي كه با عجله از خونه پريدم بيرون و يك ليوان چاي بسيار داغ دستم بود توي خيابان ليوان چايي مذكور بنده رو از سرما به شدت  نجات داد و كل هيكل من از چاي لبريز شد! ياد اين پست توكا نيستاني افتادم.

4-”PRIVATE” : مرا ببخش بي بي, بي من,مرا ببخش قندک روشن,مرا ببخش لاله ي شيشه,مرا ببخش شعر هميشه : “PRIVATE”

5-كتاب : “دريا پري كاكل زري” گلي ترقي رو هم اخيرا در پي پرسه زني در كتاب فروشي هاي انقلاب خريدم و بسيار دوست ميدارم! جالب اينجاست كه بدليل شعر روان اين كتاب، صفحه ي اول ذكر شده:‌ ” گروه سني ج”!!!!!!!

6-  و من چقدر گيجم اين روز ها:‌ 1-رفتيم پاتوق هميشگي براي شام. اومديم بيرون بعد از نيم ساعت طي مسير بنده متوجه شدم كه من الان از دانشگاه اومدم و كيفم كو الان؟‌! 2- رفتم جهاد دانشگاهي براي ثبت نام تنها مدركي كه خواسته شده بود: يك قطعه عكس (‌عكس خودتان هم نبود فداي سرتان!) بنده يادم رفته! 3- واسه يه بنده خدايي حس مردانگيم گل كرده و هرچي كتاب خريده در حال حمل هستم ميريم كافي شاپي در سطح شهر و بعد از خارج شدن كتابا كو؟!!! 4- از در سينما سپيده خارج ميشيم تا شروع فيلم يه دوري بزنيم …گوشيم كو؟!!!!!! دليل اين همه گيجي توسط هر كسي بيان بشه برنده مناقصه خواهد بود!

پ.ن: ريشه در اعماق اقيانوس دارد شايد اين گيسو پريشان كرده بيد وحشي باران يا نه دريايي است واژگونه بر فراز شهر..شهر سوگواران…..آه باران آه باران اي اميد جان بيداران …. بر پليدي ها كه ما عمريست در گرداب آن غرقيم آيا چيره خواهي شد؟:باران تهران - - ساعت 17:00 - - اولين باران پاييز

Oct
22

Lamb after Lamb after Lamb

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

و انسان (من) چه مفلسانه ياد دوزخ ميفتد وقتي بعد از هر مرگي زنده ميگرداني تا دوباره تجربه مرگ بچشاني. و وقتي همه چيز تمام است ذبح ميكني باز هم گوسپند تازه متولد شده ي وجود را. گويند عمر مفيد گوسپند و سرشاخي براي ذبح اش به زحمت به يكسال رسد و همچنان ذبح ميكني اين بره ي تازه زاده شده ي چست و چابك وجود را هر گاه به گاهي ديگر و من هم چنان به گاه…..!!!!

و ذبح است سرلوحه كارت زيرا قرباني ميخواهي و با كارگردان گادفادر ها و آپوكاليپتو ها نسبت مستقيم داري كه قرباني است همواره ي راهت به سمت سعادت.و اين قرباني گرفتن را كانتينيوزلي ادامه ميدهي زيرا ذبح هيچ گاه حرام نبوده بر تو.و تو همچنان ذبح ميكني. و من ، همين من ، در عجبم از بين بيش از 3 ميليارد بره و گوسپند نر چرا من طويله ندار قرباني ميشوم باز هم بعد از كشاكش لحظاتم! و هم چنان قرباني ميكني اي گاو ماده…

و بره ي وجود امروز هم بار ديگر ذبح شد. ساعت به زحمت 4.

براي زاييده شدن بره ي بعدي لطفا فيش تهيه كنيد….

Oct
20

Et si tu n’existais pas

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

ساعت 6:01 بعد از ظهر. هواي تهران در حال به پايان رسوندن يه روز ديگه از پاييزه. طبق معمول هميشه ازماشين زودتر پياده ميشم. قرار مردانه داريم. ميدون فاطمي مثل هميشه پر از ماشين هاي مختلف از لوكس گرفته تا معمولي تو يه ترافيك عادي در حال حركته. سوز پاييز كه به صورتم ميخوره حس خوبي دارم. ديگه مطمئنم از اينكه دريچه شهريور خيلي وقته بسته شده و در آستانه ي فصلي سرد خيلي برنامه هاي مختلفي دارم.   آروم با قدم هاي متوالي و سريع مياي از جلوم رد ميشي. ساعت 6:02 . در حال رد شدن كه زير چشمي نگاهي به شيشه هاي سرد عينك من ميكني انگار از درون از سوز پاييز فرار ميكني و هزار قل حرارت توي تنت در حال فورانه. نگاهتو معصومانه ميدزدي. وارد پياده رو ميشم. ساعت 6:03 پروژه مترو پياده رو تقاطع فاطمي وليعصر رو هم اشغال كرده. ميخوام وارد خيابون بشم. توي همين 1 دقيقه دليلي نداشته بموني توي ذهنم. پس دارم به ادامه ي اين عصر فكر ميكنم . سرعت خودتو زياد ميكني و مثل اجل معلق از من حلو ميزني. ساعت 6:04 به قرارم رسيدم. 30 ثانيه گرم صحبت ميشم. متوجه ميشم جلوي دكه وايستادي و  ياز داري به من نگاه ميكني. الان نه! خواهش ميكنم!‌ شايد با همه اعضاي بدن ميخوام بفهمونم بهت كه  من! كوك! نيستم! ميرسم جلوي دكه راهتو كج ميكني . ساعت 6:05 وارد پاساژ توي خيابون وليعصر ميشي. شايد منتظري اونجا. شايدم نه. ولي چرا الان؟ الان كه من كوك نيستم! آره نگاهت با هزار و يك نگاه ديگه شايد فرق داشت ولي الان توي مودش نيستم. گفتم كه! قرار مردانه داريم! فكرم چيز ديگست. ساعت6:06 تمامي تصاويري كه تو اين 5 دقيقه بوجود اومد از ذهنم ميپره. دوباره همون قبليا مياد تو ذهنم:….دانشگاه ، شركت ، سفارت ، مالزي ، بانك ، پول ، اسكيس ، آب هاي رفته ز جوي، برنامه بعدي …

و كاش زندگي كمي بيشتر مطابقت داشت تا مجبور به همسو شدن با جايگزين هاي نامناسب نياشيم….. كاش… و كاش… وكاش….!

امروز هم كه يكي ديگه  از روز هاي ديگه ي خدا بود و صيح آفتاب گيسو ير زمين فشاند و از اين حرف ها. همه مثل هميشه از خواب بيدار شدن و هر كس رفت طرف خودش و هر كس به يه انگيزه اي از خواب صبح كه با هيچ پرزنت قابل توجهي هم قابل تعويض نيست زد و دويد به سمتي كه بايد ( و البته شايد “يايد”) .

تا ظهر هم يك روز ديگه ي عادي داشت توي تهران ميگذشت كه ساعت حدود 2 زمين تهران يه كش و قوسي به خودش داد و يه نموري لرزوند سيستم زير سازي معركه ي تهران رو(!) كمتر از يك ثانيه يه لرزشي پديدار شد توي تهران و بعدش……بعدش؟ هيچي! همه چيز به وضعيت عادي برگشت. همه مثل يك ثانيه قبل ادامه دادن راهي كه از صبح شروع كرده بودن كه تا شب ادامه بدن و شب به اين فكر بخوابين كه فردام بايد همين راه رو برن!

و خيلي جالبه كه حسابي روي زمين كم شد كه فكر ميكرد با اين كارا ميشه يه غلطي كرد و يه حال اساسي به ملت داد. همه چيز كاملا عادي و طبق شرايط معمول به كار ادامه داد! و خيلي چيز ها به زمين ثابت شد كه اگه ميخواد كسي بهش توجه كنه بايد  خيلي خفن تر از اين حرفا رو خودش كار كنه.

تازه اگه بتونه بعد چند سال كار كردن روي خودش يه زلزله اساسي بزنه به اين شهر سست شااايد يه چند نفري بگن اي بابا چه خبر شده و دوباره همون وضعيت ادامه پيدا كنه و هركس برگرده توي برنامه خودش.

ملت ماشالا انقدر غرق در برنامه هاي شخصي شدن كه امروز بعد از زلزله همه با لبخندي گوشه ي لب از زلزله ي چند دقيقه پيش و عجيب تر از اون از احتمال وقوع يه زلزله بدتر در كمتر از يك ساعت آينده خبر ميدادن و بعدش مثل قبل درباره مسايل عادي روزانه حرف ميزدن. پس نتيجتا وقتي اين زندگي هاي پر آبجكت و بي نتيجه و پر دردسر بيخ گلوي ما نشسته بيايم حرف از هنر و فرهنگ و كرامت انساني و لذت از زندگي و از اين حرف ها بزنيم….؟ اي بابا… با اين دل خجسته كدام مقصد ناشناخته را در پيش داريم…؟!!

Oct
13

لازم الرجا!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

همينه ديگه. بايد بياد. نميشه مثل يه كاغذ مچاله شه بره واسه خودش يه گوشه ذهن و42-16162289
صداش در نياد! دقيقا هم وقتي كه اصلن دلم نميخواد فكر بكنم بهش. با دلايل مختلف.
بايد آزار بده. و كلا هر چند وقت يه بار بندازتت تو يه چهارديواري قديمي كه خوب
ميشناسيش ولي نه در داره نه پنجره و تو هر كار بكني عمرا راهي نميبيني كه حلش كني !
( عينهو اكثر مساله هاي انتگرال سه گانه!)


يعني رسما نور به قبرت بباره ويليام شكسپير كه چه بجا گفتي: “‌من او را دوست دارم او ديگري را و ديگري مرا و ما هميشه تنهاييم!”

يه شب مثه آدم كارمو كردم درسمو خوندم جيش بوس لالا يهو بوم! يكي از همون دلايل فوق الذكر مياد جلو چشم و همه چي ميتركه حداقل به مدت 24 ساعت… زندگيه ديگه. هميشه كه نبايد تو وبلاگ بنويسي كي چه غلطي كرد اغتشاشات چي شد كه!

Oct
12

ظهر نوشت

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

دوباره بازم يه روز ديگه از اين پاييز كه هرچند نم نمك ولي بلاخره داره يه روي خوشكلي از خودش نشون ميده و يواش يواش پاييز ميشه. امروزم از اون روزهاييه كه هر كاري دارم محول به ساعت 2 به بعده. عليرغم اينكه كم كار ندارم ولي كلا ديگه چند وقتيه بي حس شدم  نسبت به كل اين سيستم تراكتوريسم (=زندگي به شيوه ماشين هاي كشاورزي)  و دارم با وجود همه اين فشار هاي خفن از جهات اصلي و فرعي خيلي عادي زندگي ميكنم و چه تلخ است كلا قصه عادت!!

بعد نميدونم چند وقت دوباره هوس كردم دارم خورشيد آرزو گوش ميدم و همايوني كه ديگه توي اين آلبوم هاي جديدش از پدرش رسما زده جلو داره از صب ميخونه واسه خودش: بيمار خنده هاي توام بيشتر بخند…

و حالا ميبينم سال به سال يك زندگي ممكنه چقدر دستخوش تغيير بشه كه من پاييز پارسال كه از رضا گرفتم اين آلبومو( خب ميدونيد كه من كلا سي دي نميخرم!) با چه حسي و فكري گوش ميدادم اونوقت الان دارم با چه حسي گوش ميدم!( و هم اكنون با آخر خورشيد آرزو روي ميز كامپيوتر ضرب ميگيرم!) يادمه كلاس آيين نامه كه ميرفتم براي تشخيص فاصله با ماشين جلويي يه درختي چراغي ميله اي دسته…. چيزي رو شاخص ميذاشتن كه وقتي اون از جلوش رد شد بايد 2 ثانيه بعد تو رد شي . الان ميبينم يه اهنگ يا يه همچين چيزي ميتونه چقدر شاخص خوبي باشه براي اينكه بفهمي كجاي كاري بعد اين يه سال و چقدر فاصله داري با اون قبليه. مشكل اينجاست كه وقتي تو جاده اي، يا از ماشين جلوييت جلوتري يا عقب تر ولي اينجا هزار تا جهت مختلف هم ميتوني بري و فاصله بگيري كه كار حضرت فيله كه بفهمه حالا تو درست رفتي يا “يو هو ميد انادر ميستيك!” ولي در هر حال حس خوبي داري وقتي فاصله داري از يه شرايط پرس و منهدم. و حالا اسلولي (Slowly) داري ميري سمت يه چيز كه ميخواي نه يه چيز كه حالا بايد فكر كني ميخواي بعدا يا نه!

Oct
07

!One Of my Poems

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

ما سال هاست كه مرده ايم

در كشاكش عصر آهن - در باد به غبغب افتاده خشونت

در هاج و واجي غروب تهران - و همچنان در آستانه رسالت

ما سال هاست كه مرده ايم

در آرزو هاي چرخ دنده اي - در رخداد هاي خورشيدي

در غيبت ستاره ها - در فزوني”اشك و شبنم هاي يخ زده”

ما سال هاست كه مرده ايم

در اسارت تب نمودار - در لختي بي رياي انديشه

در حفاظت از جان و مال و ناموس(!) - در اقتداري از بست بي ريشه

ما سال هاست كه مرده ايم

در تحجر افكار لا ينفك - در غربت بي صداي عشق

در هجراني زمين و زمان - زير اهرم هزاران المان

“باز کن چشمت را تا که گل باز شود
قصه ي زندگي آغاز شود
تا که از پنجره ي چشمانت عشق آغاز شود
تا دلم باز شود
دلم اينجا تنگ است
دلم اينجا سرد است
فصلها بي معني
آسمان بي رنگ است”

ما سال هاست كه مرده ايم

از بس كه سنگ زير چرخ آسياب شديم - از بس بي دليل از ايمان سيراب شديم

از بس بي خدا بر قله ايمان نشستيم - از بس درب جهالت را بر روي عقل بستيم

ما سال هاست كه مرده ايم

زيرا هميشه هشتي گرو نه داشتيم - زيرا هميشه خواب تاج و تخت فرخ داشتيم

زيرا در بركه برنج و مس و چدن - تشتي پر از اجر بجاي دامان شقايق داشتيم

ما سال هاست كه مرده ايم

زيرا:

“ساقي آتش پرست و آتش دست  - ريخت در ساغر آتش سوزان

چون كشيدم نه عقل ماند نه هوش - سوخت هم كفر از آن و هم ايمان..!”

پ.ن: اصلا سعي در اختصاص يك سبك  به شعر بالا نداشته باشيد!

Oct
06

!!!All Rights Reserved

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

4-5ماهي ميشود كه  مملكت در وضعيتي متفاوت بسر ميبرد. البته در حال حاضر كه ظاهرا همه چي خاموش شده و فعلا خبري نيست ولي اين روز هاي ايران ( و بويژه تهران) همه چيز در انتظار تجمعي  نشسته تا روز اعتراض آميز ديگري رقم بخورد.

در واقع هر طور كه نگاه بكنيم دوران جديدي در زندگي ملت ايران در حال شكل گرفتن است. يك سال پيش كه صحبت عمده درباره حضور و يا عدم حضور محمد خاتمي در انتخابات بود كلا اميدي به جنبش مردمي براي تغيير پايه و اساس مملكت نميرفت. همه سر در لاك فرو برده و خب قاعدتا راي به خاتمي به حكم يك تسكين قلمداد ميشد.

دليل اصلي عدم شكل گيري انقلاب در ايران همين بود: عدم وجود رهير. بعد از انتخابات ،چشم انداز دوباره ملت براي 4 سال ديگر با احمدي نژاد عامل اصلي برون ريزي هاي عقايد بود. همه چيز فقط وفقط براي بازگرداني انتخابات و در هر دو حالت پايداري نظام جمهوري اسلامي بود. همه چيز تا نماز جمعه ي سيد علي خامنه اي.

بعد از اين نمازجمعه و عدم براورده شدن خواسته ي اصلاحات از دولت همه چيز شكل ديگري به خود گرفت. شمشير ها همه گي از غلاف درآمد و چيزي براي رو شدن باقي نماند. مشكل مردم از مشكل با شخص احمدي نژاد تبديل به مشكل با نظام شد.

امروز همه مينويسيم از ترس نظام از مردم. از اين كه نظام ديگر راه حل جديدي به ذهنش خطور نميكند كه با مردم اينچنيني چطور مقابله كند.

اما نميدانيم اين دولت با خيالي راحت حرف از پيشرفت و … ميزند .ذهن آدم ميرود به 7-8 سال پيش كه عليرغم نزديكي سربازان آمريكايي به كمتر از 1 كيلومتر از كاخ صدام وي همچنان در كاخ در حال تميز كردن m1 سرپرش بود و خبر از آزمايش موشك هاي سمود براي مقاومت ميگرفت.

اين روز ها دولت نه نگران است نه مشكل دار! همه چيز طبق روال است!  هرچقدر هم كه جنبش عظيم تر باشد! هزاري هم ما خودمان را….!