Archive for سپتامبر, 2009

Sep
28

انعطاف@زندگي.com

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

ديديد كلا بعضي وقتا آدم گير ميكنه بين دو جناح دروني و مشكل اصليش ميشه اينكه آيا كدوم درست ميگن؟!

و خب بيشتر وقتي اتفاق ميفته كه يه كاري انجام دادي واس خودت بعدش ديدي اي بابا يه سري از ته مغذت تازه از خواب پا شدن ديدن جاشون خيسه خودشونو دارن ميزنن به در و ديوار كه هو مرتيكه علاف بي كار چرا اين غلطا رو كردي مگه ميخواي جاي مارو اين ته چقدر از اين تنگ تر كني؟ از يه طرفم يه سري اين جلو هاي مغذت وايسادن ميگن ايول بابا دمت گرم آروم آروم داره ميشه اوني كه بايد ميشد هااااااا! دقيقا ميدونيد مثه چيه؟ مثه اينه كه وقتي نمايش تموم شده تو به عنوان يه بازيگر وسط سالن اصلي تالار مولوي (تهران- خيابان 16 آذر جنب كلينيك!!!:ي)  وايستي ببيني اين طرفيا  دارن واست خودشونو ميكشن اون طرفيا يه ذره دست مبارك رو هم به هم نمي ساين و آروم دارن ترك ميكنن اونجارو تا تو بموني و گندي كه بالا آوردي. مشكلتم اينه كه همه لباس سياه پوشيدن و هيچ كس رو عمرا بشناسي!

اين طور مواقع ميدوني چيكار ميكني؟ نميدوني؟ ميگم بهت! اينطور مواقع چون به هر حال عمرا يه وقت آسمون به زمين بچسه و تو گناه كبيره بكني كه حداقل به خودت بگي اشتباه كردم واسه همين ميگي بازم ايول به خودم كه وقتي گند ميزنم درست ميزنم!

آخرش ميدوني چي ميشه؟‌هيچي به هر نتيجه اي برسي ميگي خوب كردم! حالا چه به فلاكت بيفتي چه بشي خدا !

Sep
27

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

خب خره ميميرم اينطوري كه…بي تو…..
خودتو زخم نكن! منم مثه تو و بيش از تو درگيرم . حالا هي بيا و سرك بكش!

Sep
23

براي بيستمين بار پاييز…

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

autumnتا چشم باز كردم يه پاييز ديگه از راه رسيد و من همچنان بدون اينكه باوري روي اين زندگي داشته باشم بي تو در حال پرسه زدن روي برگ هاي تازه ريخته شده اي ام كه شايد مثل لحظات آخرذبح گوسفند توي ذل آفتاب ته انرژي براي سبز كردن تنه ي درختي كه يه روزي واسشون همه دنيا بود داخلشون مونده.و خب حق اعتراضي نيست وقتي همينه مرام روزگار كه بگذره و برسه به پاييزي كه تو توش هميشه ياد هزار تاكار نكرده و خاطره سوخته و مدفون ميفتي. و خب حق اعتراض نداري. اينه مرام اين پاييز…

ولي خيلي وقته ديگه توي آسمون گرفته ي اين شهر خش خش برگاي پاييز بوي طراوت نميدن شايد واسه اين بي مرامي پاييزه كه به اين خلق آسمون جل القا شده كه ياد بگيرن وقتي ميخواي بري بالا بايد پاتو روي شونه يه پاييني بذاري. اينه مرام پاييز كه ياد داده به همه چطوري ميشه زرد كرد و خرد كرد و انداخت تا زير چرخ يه ماشيني آخرين ناله ي خودشم بكنه و تموم…

Sep
20

ميستيك! (Mistake!)

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

اين ابر اين سوز اين سرماي مزمن اين بارون يا شايد تگرگ …هركار ميكنم هيچ ربطي به پاييز نداره! بخدا اينا مال بهاره! حالا هي شما بگين پاييز زود اومده و از اين حرفا!

untitled-2

اگر اين روزا ديديد يه دستي به شيشه اي چسبيده بدونيد منم كه ميخوام ببينم هوا چقدر سرد شده!

Sep
17

For Tomarrow-For Home Country

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

home-country

گلدونا گل ندادن
درختا بار ندادن
گوسفند و گاو ومیش ها
ماست و پنیر ندادن
گندم های بیابون
یه لقمه نون ندادن
چشمه های تو دالون
یه چیکه آب ندادن
به هر کی هر چی گفتم
بمن جواب ندادن
مردای مست کوچه
تو جیبشون کلوچه
تلو تلو میرفتند
از پیچ و تاب کوچه
آی آدمای مرده
ترس دلاتونو برده
پس چرا ساکت هستین
سگ دلاتونو خورده
به هر کی هر چی گفتم
بمن جواب ندادن
بسه ساكت نشستن در خونه هارو بستن
از همه دل بريدن
دل به كسي نبستن
يالا پاشين بجنگين
با اين روزاي ننگين
چه فايده داره اينجا
حتي نشه بخندين…

Sep
11

*….And It Chills Me To The Bone

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

اصولا دارم به اين نتيجه ميرسم كه به هيچ چشم اندازي نبايد نگاه كرد چون فقط اعتماد به نفس آدم را از آدم ميگيرد! چون در عالم خود ساخته ي ما اپسيلون ترين چيز ها هم جنگيدن مي خواهد و هروقت از اين جنگيدن خسته ايم دل خوش كنك داريم كه تكرار كنيم: زندگي يعني همين! و شايد بدترين عذاب هم همين باشد كه بداني بايد براي ديفالت ترين و حداقل ترين زندگيت هم به شدت بجنگي . به شخصه خسته ام از جنگيدن براي همين حداقل ها.  با اين وضعيت دنباله ي اين پست سمت فلسفه خلقت ميرود . پس همين جا تمام مي شود!

*تيتر آهنگي از celine dion كه ديوانه ام ميكند!!: دانلود

Sep
06

?Did You Know

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

نميدونم يه چند وقته تو وبلاگ هر ننه قمري ميري نوشته اين روزها فلان اين روز ها بيسار! نميدونم اين روز ها كلا چه خبره كه همه يه حس داغوني نسبت به اطرافشون دارن. درباره خودم بايد يگم اين روزها يكي از آرام ترين و عادي ترين روز هاي زندگي بنده قلمداد ميشه! همه چي سرجاش از كار گرفته تا درس و همه چي و همه چي. نه تاسفي براي چيزي نه كرمي براي پرتاب(!) نه حسي براي كار يا جهش خاصي. همين الانشم كلي دارم حالي ميبرم از اين نكبت(لايف) !

و اصن آقا اگه بدونيد كلا چه حالي ميده زندگي بدون دغدغه ي خاصي و احساس خاصي و سيب زمينيسم شديد! حالا تو اين وضع اومدي آن شدي همزمان ميل ميدي كه چه!؟ ميخواي بفهمم آني برم چكت كنم ببينيم بععله اينويزي هم تشزيف داري اي واي خدا منو بكش؟ نه عزيز دل حسابي حالم خوبه حالا شايد حالم گرفته شه تا آخرش از اينكه چي گذشته تا الانش تو اين نكبت بهم ولي حالا خودتو….بده! مشكل منم از اولش همين بود ديگه ! معلوم نيس كل چته الان!:ي آره داداش اگه يه روز دسته گل خريدي اومدي اين ورا اصن واي نات؟ مام هستيم. ولي بخواي حالا هيييييي! برو بابا! ديوانه !رواني!

امشب با چوب كبريت هاي فراوان نشستم پاي كامپيوتر ساعت بشه 2 شب يك عدد دانلود كت و كلفت دارم كه نياز به اينترنت نامحدود داره.

يه سوال! كسي دانشگاه ما نرفته اينروزا ببينه چه خبره كلا ؟‌ يادم رفته كجا بود دانشگاه!:ي

ميگم توجه داريد هركي 2 متر جا ميگيره 3 تا طراح ميريزه كار ميكنه فكر ميكنه ديگه رسما مايكروسافت دار شده و هركي ديگه با اون كار نكنه از كار بيكاره؟:ي:ي:ي

يه سوال ديگه ! قليوناي فرحزاد ذغال تعويضي ندارن؟ ذغال تعويضي شغله؟:ي:ي

و در آخر يه نفر يه دس بگيره اين اتاق ما تميز شه. زديم تو يه چيز تو مايه هاي انفجار!:ي:ي:ي

?Did you know I take the time for you
Did you know that I would see you through ?
Did you know that I would play the part ?
I know I made it clear right from the start

Sep
02

.::Peace::.

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

آرامش

آرامش–Patrik Giardino