Archive for the ‘دسته‌بندی نشده’ Category

Sep
05

دلتنگي شهريوري

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

برای تو و خويش
چشمانی آرزو می آنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلمات مان
ببيند
گوشی
که صداها و شناسه ها را
در بيهوشی مان بشنود
برای تو و خويش، روحی
که اين همه را
در خود گيرد و بپذيرد
وزبانی
که در صداقت خود
ما را از خاموشی خويش
بيرون كشد
و بگذارد
از آن چيزها كه در بندمان آشيده است
سخن بگوئيم.
دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ای می خواند،
رويائش را
آسمان پر ستاره ناديده می گيرد،
و هر دانۀ برفی
به اشكی نريخته می ماند.
سكوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان
و شگفتی های بر زبان نيامده.
در اين سكوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من.
گاه
آنچه ما را به حقيقت می رساند
خود از آن عاری است.
زيرا
تنها حقيقت است
که رهايی می بخشد.
از بخت ياری ماست
شايد
که آنچه می خواهيم،
يا به دست نمی آيد
يا از دست می گريزد.

سكوت سرشارازناگفته هاست
مارگوت بيكل
ترجمه جاودان احمد شاملو  محمد زرين بال
Aug
28

در ادامه قبلي شايد…

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

عجله داره انگار. امسال براي پاييزش عجله داره. ابرايي كه اين روزا ميان بالا سر تهران انگار يكي گرفته به زور كشيدتشون اينطرف . از تابستون خيلي وقته ديگه خوشم نمياد. ديگه خيلي وقته اين تابستونا بوي اون گواش رنگياي كانون پرورش فكري و بوي توپ پلاستيكيه وسط كوچه كه زندگيتو تو فوتبالاي سر ظهر خلاصه ميكرد و شهريورش بوي دفتر كاهياي نو كه روش عكس طوطي داشت يا اون گل سياهه كه با پيكسل هاي بزرك 1*1 كشيده بودنش كه زود خريده بودي  و بايد خط كشيش ميكردي واسه سال جديدو نميده . اين تابستونا  چيزي كه داره ازش ميمونه گرما و كار و خستگي مفرط تو گرما و شهريورشم انتظار براي تموم شدنشه. دوباره يه پاييز ديگه قراره بياد و درختايي كه بر خلاف ما بدون توجه به وضع اقتصادي و وضع مملكت و آلودگي هواي تهرانو هزار تا ناله ديگه كار خودشونو تو بهار و تابستون كردن آماده شدن كه باز بريزن هرچي ساختن تو اين 6 ماه. پاييز قراره دوباره بياد. كي ميدونه قراره چي بشه. كي ميدونه خدا ايندفعه چه تصميمي گرفته. كي ميدونه سال ديگه اين موقع من اينجا قراره چي بنويسم( چقدر مهم واقعا!). يه پاييز ديگه داره مياد با كلي داستان. آره با كلي داستان! دنيا همينه. بخواي نخواي داستاناي خودشو داره. تو كوك باشي يا نباشي كلي چيز بافته كه واست تعريف كنه. كلي نشسته خلاقيت به خرج داده. تو رو فرم باشي يا نباشي پرتت ميكنه وسط ماجرا كه تو بموني و حوضت! كه يه وقت فكر نكني حالا كه تو داري ميگي خيلي چيزا تموم شده پس آره تموم شده…

Aug
24

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

بلاخره ابر اومد….

بلاخره بارون اومد…

Aug
21

[...]

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

1- كله صبح در حال ماليدن چشم هام توي صفجه فيس بوك ميبينم كمپيني تشكيل شده براي حمايت از محمد خاتمي براي احراز پست دبير كل سازمان ملل. ميگم ايول خوبه بيكار نيستيم تا يه چند وقت ، بعد نميشه قاعدتا ! دارم به اين فكر مينم كه كي بود كه واژه كمپين رو به ما آموخت كه هي دوست داريم بگيم به يك بهونه اي! ياد فيلم مري و مكس ميفتم كه مري خيلي دوست داشت هي بگه:” ارل گري”! در صورتي كه كمي در اينترنت چرخيديد و اسم هاي خيلي خنده داري ديديد كه به انتهاي واژه كمپين چسبيده تعجب نكنيد.

2-من همچنان امتحان دارم!

3-lovely bones  رو ديدم. و به همه توصيه ميكنم. فكر ميكنم بلاخره يك كارگردان موفق شد بهشت رو خوب نشون بده.

4-از ايستگاه متروي آزادي بالا مي امدم جوانكي ديدم روي پله ها گيتار مينواخت. يكي ديگر از تاثيرات سريال هاي خارجي!!

Aug
16

كشف

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

دقيقا يه روز وسطاي تابستون و آخراي مرداد كه هوا گرم بود و كار و بار در هم پيچيده بود و من در حالت “حال ندارم” مطلق به سر مي بردم و فاطمي هم حسابي ترافيك بود و ا. ن هم رئيس جمهور بود و سال 89 هم بود احساس كردم اصلن حالم خوب نيس!

يه چيز پيدا شه خوبش كنه! حالمو ميگم!

Aug
07

نه نشد….

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

امروز روز تولد اين خونه جديد كه مصادف است با تولد خودم. منتظر تبريكات همه جانبه تان هستيم.

من يك سال ديگه بزرگتر شدم و الان كه تو محل كار نشستم در حالي كه قريب به اتفاق پرسنل به دلايل گوناگون كار رو مورد پيچش خود قرار دادن در وضعيت اسموكينگ دي لست سيگريت به اين فكر ميكنم كه يكسال ديگه هم از زندگي من گذشت و عليرضا يك متر ديگه جلورفت! چيكار كنم كه هر چي به خودم فشار ميارم نميتونم بگم حس خوبيه…نه نيس…حس خوبي نيست…….

پ.ن: دامينم 2 روز آزاد شده بود وبسايت باز نميشد. ديگه درسته و مشكلي نداره .

استادنوري اين بار صداي ساز مرد چوپان را واقعا شنيد… روحش شاد…

Jul
19

منجنيق ذهن!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

اتفاقا انقدري هم كه فكر ميكنم و (فكر ميكني توام قاعدتا) زندگيم تو در و ديوار نرفته. بد نيس . حالا البته منو كه ميدوني ، منتظرم يكي سياه بپوشه واسش گريه كنم كاري ندارم حالا باباش مرده يا لباس دوم اتلتيكو مادريدو پوشيده ! خب قاعدتا همچين آدمي كه من باشم ننالم ساعت 5 بعد از ظهرم 6 نميشه كه بگم امروزم تموم شد و پاشم ميزمو تو شركت تر و تميز كنم برم آموزشگاه سر به بچه پولداراي علاقمند به كامپيوتر بازي بزنم! پس فهميدي ديگه اگه ناليدم چيه ديگه؟ هو! ..س ناله نيس!‌ هركي يه جاش ميدرده معمولا نه؟ خب ديگه! خودت نيستي به دليل فلان ميزني تو سرت؟ خب پس فهميدي…س ناله نيس؟ اينارو گفتم بگم اي بد نسيتم. همچنان همون آدم محتاط عاري از هرگونه كله شقي كه از ريسمان سفيد سياه نگزيده ميترسه و يه دنيا مدعي كه من فلان و بسان. ادعامم كه ماتحت حيوان محبت مند رو ميدره! پس نرماله وضع. ولي همه اينام كه باشه خودمم جر بدم نميتونم سرمو بگيرم بالا و بگم من هرچقدم نوستالژياي اون مواقع از جلوم رد شه پرت نميشم به اون گذشته مقطعي شيرين كه بعدش تلخيش همه شيرينيشو حل كرد. نميتونم بگم يه وقتايي كه مياي رو اين نوار مغزي  پابرهنه راه ميري ميخندم  ميگم هه! بچه بوديما! نميتونم بگم انقدر گنده شدم كه همه اون برگاي آبان  وقتي تو سرم خرچ خرچ زير پام له ميشن ميخندم و به يه چيز بهتر فكر ميكنم….. ديدي هيچي عوض نشده؟ فقط من چشامو بستم …همين..يه همچين آدم كوريم من!

Jul
08

سرخوشي مفرط!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

غروب يك پنجشنبه گرم تير ماه تهران  كه اصلن معلوم نيست با اين وضع چه مردادي در پيش خواهيم داشت و من نشستم در حالت كاملا خلا ذهني كه  كل دنيا رو امروز دايورت كردم روي يك ذهن خاموش  و واسه خودم از اسكيس زدن و  چايي در ابعاد ليوان سبز پارچ گونه ام خوردن گرفته تا گوش دادن به آهنگ هاي خاك خورده ي گوشه و كنار هارد ديسك و بيخيال تِر خوردن به كل جام جهاني با حذف انگليس و بعدش آلمان كه بايد با بي انگيزگي تمام بازي دو تيم نه چندان ريشه دار هلند و اسپانيا رو تو فينال ببينيم و چقدر زور داره كه فينالي ببيني كه اپسيلوني هم برات مهم نباشه كدوم ميبره. درست مثل 4 سال پيش كه شايد بخاطر يه زيداني دلم ميخواست فرانسه ببره  كه اصلن همچنان مهم نبود. امروز از صبح سر كار نرفتم  دانشگاه هم كه فعلا تا اطلاع ثانوي كلاه مبارك هم بيفته نميرم ( كه البته اين اطلاع ثانوي احتمالا شروع ترم تابستون تا يك هفته آينده باشه!!:ي) و امروز صبح كاملا اين حس در من متبلور شد كه اصلن حس  ادامه نگراني براي كار و زندگي رو حداقل تا يكي دو هفته ديگه ندارم و ميشينم تا مدير محترم براي جابجايي تصميم رو نهايي كنن بلكه بعد از جابجايي يكم بفهمم چيكاره حسنم و اصلا اين بخش آي تي كه ميگن چقدر قراره در قالب يه چيزي كه بشه بهش گفت پروسه كار كنه! و واي بحال پروسه اي كه قراره عليرضا مترصد تعريف كنه!

و اما جاي همه خالي ديشب سينما آزادي مشغول تماشاي بازي اسپانيا - آلمان بوديم. به جرات ميتونم عنوان گنم اگر كارلوس پويل زننده تك گل بازي مي دونست دل چند نفر رو همزمان داخل هر پنج سالن سينما آزادي شاد ميكنه ميومد تو يكي از همين تيم هاي دسته برتري خودمون بازي ميكرد! هر بار كه اسپانيا حمله مي كرد توي استاديوم برگزاري مسابقه طرفداران اسپانيايي نهايت كارشون اين بود كه از سر جاشون بلند بشن و خب گل كه نشد بشينن! با هر توپي كه اسپانيايي ها ميگرفتن به هر سالن سينما آزادي حدودا 50 درصد خسارت وارد ميشد!! و اينجا مردم بيشتر صورتشونو رنگ كرده بودن تا اونجا!! تازه!‌ما تماشاچي اغتشاشگر هم داشتيم كه توسط نيرو هاي امنيتي به بيرون منتقل شد كه تازه نيرو هاي امنيتي ما با كت و شلوار هاي هاكوپيني بودن نه با اون كاور هاي فسفري مسخره كه روش لوگوي فيفا حك شده!!! و از همه جالبتر يه نفر هواي استاديوم بهش نساخت حالش بد شد و اون هم به بيرون منتقل شد اگر فكر ميكنيد كوچكترين اغراقي توي جمله قبل كردم سخت در اشتباهيد!!! حالا فهميديد چرا موسوي رئيس جمهور نشد؟ و فكر ميكنم مسئولان زحمتكش سينما آزادي كه ديگه زيادي با اين بليطاي گرون گرون خوش بحالشون شده بايد يه فكري هم ميكردن كه بعد از بازي همه تماشاچي ها با هم به زور هم شده تكرار كنن: جو منو رها كن!

پ.ن.1: تازه  ووووزيلا هم داشتيم!

پ.ن.2: آهنگ زيباي جام جهاني رو از اينجا دانلود كنيد و بعد از دقت در شعر آهنگ متوجه بشيد كه چرا بدلايل امنيتي توي صدا و سيما بطور كامل پخش نميشه!

Jul
05

كاشكي اسكندري پيدا شود!

Posted by علیرضا مترصد under دسته‌بندی نشده

وقتي يك شعر يك آهنگ يا هيرچي پيدا ميشه كه انگار واسه اين روزاي تو و امثال تو گفتن ديوانه ميشي. ميشه قالب اصلي زندگيت تو اين روزا .:

موج ها خوابیده اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشكیده اند,
آب ها از آسیا افتاده است.
در مزارآباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید بگوش.
دردمندان بی خروش و بی فغان.
خشمناكان بی فغان و بی خروش.
آه ها در سینه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزیر بال ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها.
آب ها از آسیا افتاده است,
دارها بر چیده, خون ها شسته اند.
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشكبن های پلیدی رسته اند.
مشت های آسمان كوب قوی
واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.
یا نهان سیلی زنان, یا آشكار
كاسه ي پست گدائی ها شده ست.
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان,
وآنچه بود, آش دهن سوزی نبود.
این شب ست, آری, شبی بس هولناك؛
لیك پشت تپه هم روزی نبود.
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه می گویم فغانی بركشم,
باز می بینم صدایم كوته ست.

آب ها از آسیا افتاده؛ لیك
باز ما ماندیم و عدل ایزدی.
و آنچه گوئی گویدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهی دست آمدی؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئی بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادین ناپیدا بدست
رو بساحل های دیگر گام زد.
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین, ما ناشریفان مانده ایم.
آب ها از آسیا افتاده؛ لیك
باز ما با موج و توفان مانده ایم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب.
زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل, جز فریب و جز فریب؟
باز می گویند: فردای دگر
صبر كن تا دیگری پیدا شود.
نادری پیدا نخواهد شد, امید!
كاشكی اسكندری پیدا شود.

پ.ن: فتوبلاگ بعد از سال ها آپديت شد!