اتفاقا انقدري هم كه فكر ميكنم و (فكر ميكني توام قاعدتا) زندگيم تو در و ديوار نرفته. بد نيس . حالا البته منو كه ميدوني ، منتظرم يكي سياه بپوشه واسش گريه كنم كاري ندارم حالا باباش مرده يا لباس دوم اتلتيكو مادريدو پوشيده ! خب قاعدتا همچين آدمي كه من باشم ننالم ساعت 5 بعد از ظهرم 6 نميشه كه بگم امروزم تموم شد و پاشم ميزمو تو شركت تر و تميز كنم برم آموزشگاه سر به بچه پولداراي علاقمند به كامپيوتر بازي بزنم! پس فهميدي ديگه اگه ناليدم چيه ديگه؟ هو! ..س ناله نيس! هركي يه جاش ميدرده معمولا نه؟ خب ديگه! خودت نيستي به دليل فلان ميزني تو سرت؟ خب پس فهميدي…س ناله نيس؟ اينارو گفتم بگم اي بد نسيتم. همچنان همون آدم محتاط عاري از هرگونه كله شقي كه از ريسمان سفيد سياه نگزيده ميترسه و يه دنيا مدعي كه من فلان و بسان. ادعامم كه ماتحت حيوان محبت مند رو ميدره! پس نرماله وضع. ولي همه اينام كه باشه خودمم جر بدم نميتونم سرمو بگيرم بالا و بگم من هرچقدم نوستالژياي اون مواقع از جلوم رد شه پرت نميشم به اون گذشته مقطعي شيرين كه بعدش تلخيش همه شيرينيشو حل كرد. نميتونم بگم يه وقتايي كه مياي رو اين نوار مغزي پابرهنه راه ميري ميخندم ميگم هه! بچه بوديما! نميتونم بگم انقدر گنده شدم كه همه اون برگاي آبان وقتي تو سرم خرچ خرچ زير پام له ميشن ميخندم و به يه چيز بهتر فكر ميكنم….. ديدي هيچي عوض نشده؟ فقط من چشامو بستم …همين..يه همچين آدم كوريم من!
غروب يك پنجشنبه گرم تير ماه تهران كه اصلن معلوم نيست با اين وضع چه مردادي در پيش خواهيم داشت و من نشستم در حالت كاملا خلا ذهني كه كل دنيا رو امروز دايورت كردم روي يك ذهن خاموش و واسه خودم از اسكيس زدن و چايي در ابعاد ليوان سبز پارچ گونه ام خوردن گرفته تا گوش دادن به آهنگ هاي خاك خورده ي گوشه و كنار هارد ديسك و بيخيال تِر خوردن به كل جام جهاني با حذف انگليس و بعدش آلمان كه بايد با بي انگيزگي تمام بازي دو تيم نه چندان ريشه دار هلند و اسپانيا رو تو فينال ببينيم و چقدر زور داره كه فينالي ببيني كه اپسيلوني هم برات مهم نباشه كدوم ميبره. درست مثل 4 سال پيش كه شايد بخاطر يه زيداني دلم ميخواست فرانسه ببره كه اصلن همچنان مهم نبود. امروز از صبح سر كار نرفتم دانشگاه هم كه فعلا تا اطلاع ثانوي كلاه مبارك هم بيفته نميرم ( كه البته اين اطلاع ثانوي احتمالا شروع ترم تابستون تا يك هفته آينده باشه!!:ي) و امروز صبح كاملا اين حس در من متبلور شد كه اصلن حس ادامه نگراني براي كار و زندگي رو حداقل تا يكي دو هفته ديگه ندارم و ميشينم تا مدير محترم براي جابجايي تصميم رو نهايي كنن بلكه بعد از جابجايي يكم بفهمم چيكاره حسنم و اصلا اين بخش آي تي كه ميگن چقدر قراره در قالب يه چيزي كه بشه بهش گفت پروسه كار كنه! و واي بحال پروسه اي كه قراره عليرضا مترصد تعريف كنه!
و اما جاي همه خالي ديشب سينما آزادي مشغول تماشاي بازي اسپانيا - آلمان بوديم. به جرات ميتونم عنوان گنم اگر كارلوس پويل زننده تك گل بازي مي دونست دل چند نفر رو همزمان داخل هر پنج سالن سينما آزادي شاد ميكنه ميومد تو يكي از همين تيم هاي دسته برتري خودمون بازي ميكرد! هر بار كه اسپانيا حمله مي كرد توي استاديوم برگزاري مسابقه طرفداران اسپانيايي نهايت كارشون اين بود كه از سر جاشون بلند بشن و خب گل كه نشد بشينن! با هر توپي كه اسپانيايي ها ميگرفتن به هر سالن سينما آزادي حدودا 50 درصد خسارت وارد ميشد!! و اينجا مردم بيشتر صورتشونو رنگ كرده بودن تا اونجا!! تازه!ما تماشاچي اغتشاشگر هم داشتيم كه توسط نيرو هاي امنيتي به بيرون منتقل شد كه تازه نيرو هاي امنيتي ما با كت و شلوار هاي هاكوپيني بودن نه با اون كاور هاي فسفري مسخره كه روش لوگوي فيفا حك شده!!! و از همه جالبتر يه نفر هواي استاديوم بهش نساخت حالش بد شد و اون هم به بيرون منتقل شد اگر فكر ميكنيد كوچكترين اغراقي توي جمله قبل كردم سخت در اشتباهيد!!! حالا فهميديد چرا موسوي رئيس جمهور نشد؟ و فكر ميكنم مسئولان زحمتكش سينما آزادي كه ديگه زيادي با اين بليطاي گرون گرون خوش بحالشون شده بايد يه فكري هم ميكردن كه بعد از بازي همه تماشاچي ها با هم به زور هم شده تكرار كنن: جو منو رها كن!
پ.ن.1: تازه ووووزيلا هم داشتيم!
پ.ن.2: آهنگ زيباي جام جهاني رو از اينجا دانلود كنيد و بعد از دقت در شعر آهنگ متوجه بشيد كه چرا بدلايل امنيتي توي صدا و سيما بطور كامل پخش نميشه!
وقتي يك شعر يك آهنگ يا هيرچي پيدا ميشه كه انگار واسه اين روزاي تو و امثال تو گفتن ديوانه ميشي. ميشه قالب اصلي زندگيت تو اين روزا .:
موج ها خوابیده اند, آرام و رام,
طبل توفان از نوا افتاده است.
چشمه های شعله ور خشكیده اند,
آب ها از آسیا افتاده است.
در مزارآباد شهر بی تپش
وای جغدی هم نمی آید بگوش.
دردمندان بی خروش و بی فغان.
خشمناكان بی فغان و بی خروش.
آه ها در سینه ها گم كرده راه,
مرغكان سرشان بزیر بال ها.
در سكوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها.
آب ها از آسیا افتاده است,
دارها بر چیده, خون ها شسته اند.
جای رنج و خشم و عصیان بوته ها
پشكبن های پلیدی رسته اند.
مشت های آسمان كوب قوی
واشده ست و گونه گون رسوا شده ست.
یا نهان سیلی زنان, یا آشكار
كاسه ي پست گدائی ها شده ست.
خانه خالی بود و خوان بی آب و نان,
وآنچه بود, آش دهن سوزی نبود.
این شب ست, آری, شبی بس هولناك؛
لیك پشت تپه هم روزی نبود.
باز ما ماندیم و شهر بی تپش
وآنچه كفتارست و گرگ و روبه ست.
گاه می گویم فغانی بركشم,
باز می بینم صدایم كوته ست.
…
آب ها از آسیا افتاده؛ لیك
باز ما ماندیم و عدل ایزدی.
و آنچه گوئی گویدم هر شب زنم:
«باز هم مست و تهی دست آمدی؟»
آنكه در خونش طلا بود و شرف
شانه ئی بالا تكاند و جام زد.
چتر پولادین ناپیدا بدست
رو بساحل های دیگر گام زد.
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین, ما ناشریفان مانده ایم.
آب ها از آسیا افتاده؛ لیك
باز ما با موج و توفان مانده ایم.
هر كه آمد بار خود را بست و رفت.
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب.
زآن چه حاصل, جز دروغ و جز دروغ؟
زین چه حاصل, جز فریب و جز فریب؟
باز می گویند: فردای دگر
صبر كن تا دیگری پیدا شود.
نادری پیدا نخواهد شد, امید!
كاشكی اسكندری پیدا شود.
پ.ن: فتوبلاگ بعد از سال ها آپديت شد!
غروب سه شنبه خاكستري بود…. همه انگار نوك كوه رفته بودن….به خودم هي زدم از اينجا برو برو برو برو….
… و دل سياه و شلوغ و سنگين بود. گفتي: اين جا رازي نيست ! گفتم: راز؟ گفتي: من رازم. و آمدي تا وسط خط كش ها . بعد چشم هات از ميان آن قاب سبز جادو كردند و گويي طوفاني غريب در گرفت . آنچنان كه نزديك بود دل از جا كنده شود و من ميديدم كه حرف ها و فلسفه ها و كتاب ها و خط كش ها و كاغذ ها و ياًس ها و تاريكي ها و ترس و آشوب و مه و سكوت و زخم و دلتنگي و غربت و اندوه مثل ذرات شن در شنزار ، از سطح دل روييده مي شدند و چون كاغذ پاره هايي در آغوش طوفان گم مي شدند. خانه پرداخته شد و خانه روشن شد و خلوت و عجيب سبك. و تو در دل هبوط كردي. گفتم: چيستي؟ گفتي: راز!
مصطفي مستور– روي ماه خداوند راببوس
يعني هيچي مثل يه همچين كتابي نميتونه اتفاقي از كتابخونه بپره بيرون و شب امتحان 10000 ژول انرژي بده!
پ.ن: وبسايت كاري من راه افتاد. براي ديدنش كليك كنيد. سيستم تماما فلش هستش براي همين تا بارگذاري كامل كمي صبر پيشه نماييد!
بگو نه! به خط کشیدن رو پرِ پرواز رویا
بگو نه! به سنگ پروندن به قناری به شقایق
به سیاه کردن آینه به قفس کردن مهتاب
بگو نه! به سنگسار دوتا پروانهی عاشق
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره!
بگو آره که جهان زیبا شه !
بگو آره به ترانه
بگو آره به شکفتن
بگو نه! به رمز و راز و
به اشاره ها بگو نه!
تو به این نو شدن از نو
بگو آره بگو آره
به دوباره دلسپردن
به دوبارهها بگو نه!
رد شو از ترس و به سایه بگو نه!
بگو نه! که کوچه گلبارون شه
به سکوت و شب بگو نه!
بگو نه که عاشقی آسون شه!
بگو آره!
به ستاره
بذار از صدات یخ شب واشه
به رهایی بگو آره
بگو آره که جهان زیبا شه !

هوا كم كم داشت تاريك ميشد حرفمو ادامه دادم: آره ديگه…كلي ناراحت شدم واسش. فكر كن اين همه سال بري درس بخوني مهندس بشي اونم مهندس معمار بعدشم بري سربازي بعدش مجبور شي واسه استخدام يه همچين اي ميل تحقير آميزي بزني كه هر كاري حاضرم بكنم فقط استخدامم كنيد
كلاهشو برداشت و اومد طرفم. سمت قرمزي آسمون يه نگاه انداخت و گفت: همينه پسر…فكر كردي جايي فرش قرمزي پهن شده مثلا؟
خنديدم و گفتم: نه مهندس… ميدونم قرار نيست فرش قرمزي پهن بشه…من تو كف اينم كه چرا خيليا هرچقدم زحمت بكشن آخرشم هيچي به هيچي
وسط حرفم پريد و گفت: امروز روز مادره…برو زود برسي خونه…فردا زوردتر بيا اونطرف
وايستادم از اون بالا نيم ساعتي به اين شهر نگاه كردم…خسته تر از اين حرفا بود كه بخوام ازش بپرسم چرا و چرا و چرا
پ.ن:عنوان قسمتي از شعر گروس عبدالملكيان
خسته خسته در حالي كه هرچي خون تو بدنمه احساس ميكنم جمع شده تيكه پايينيش چراغ صورتي نارنجي اتاقو روشن ميكنم كيفم پرت ميشه جاي هميشگي يه نگاه به برنامه اي كه امروز قرار بود اجرا شه ميندازم برنامه رو مچاله ميكنم پرت ميكنم رو همون ميز. ليوان قهوه رو برميدارم اولين قلپشو ميخورم . هنوز داغه. يه روز تكراري ديگه داره تموم ميشه و اصلن نميفهمم جريان زندگي چرا اينطوري شده . جوري كه انگار ديگه هيچي توش حس نميشه و خيلي چيزا كه ميتونن خوب باشن انگار باطريشون تموم شده . ساعت به زور خودشو داره ميكشه سمت بالا كه باز يكم ديگه بگه پسر ساعت شده 12 شب و چند ديقه ديگه يه روز جديد از اين 89 كه قرار بود خوب باشه شروع ميشه. آخرين قلپ قهوه سرد شده رو ميخورم . پاور كامپيوترو با كف دست فشار ميدم كه اتومات خاموش بشه . حالا دمر افتادم رو تخت . چشام بستس دارم فكر ميكنم به كل اين چند روز. رفتم دانشگاه روبرد برنامه ترم تابستونو زدن دارم نگاه ميكنم . مدير گروه دستشو ميذاره رو شونم ميگه “چي شده؟” شروع ميكنم خنديدن مدير گروه بلندم ميكنه ميبره طرف پنجره ميخوام داد بزنم كمك ! نميشه انگار. كشوهاي اتاقش دارن پشت سر هم باز و بسته ميشن مدير گروه قبليمون مياد منو ازش ميگيره. نگاه ميكنم بيرون همه چي آتيش گرفته . مدير گروه فعلي به طرفم حمله ور ميشه. نور ساعت 7 صبح خرداد ميزنه تو چشمم . با لباس بيرون خوابيدن هم ميفهمم عالمي داره. چشمامو ميمالم پا ميشم برنامه موچاله شده رو از رو ميز برميدارم باز ميكنم…..خب اول بايد برم دانشگاه…با مدير گروه كار داشتم امروز…
یه وقتایی کلا سخته زندگی. همه چی بهت فشار میاره. از در و دیوار میباره همینطوری. یه وقتاییم نه خب. نیس اینطوری و خیلی خوبه. همه چی خوبه . پات رو زمین بند نیست. سرخوش خیابون ولیعصر رو میری بالا و دنیا رو دایورت میکنی روی یک سمتی از بدن! این دو وضعیت قابل قبولن. یعنی حتی وقتی داغونی میگی خب الان وضعیت من یه وضعیت …میه. اعصابم ریخته بهم . حس هیچی نیس. میخوام استادرو خفه کنم انقدر زر نزنه. کلا یه هفته میخوام نرم سر کار و… از این حرفا. وقتیم شادی شادی دیگه. بدترین وضعیت وقتیه که میمونی تو مینیمال. میمونی وسط وسط. نه شادی نه داغونی. نه میخوای کسی رو خفه کنی نه حال داری دو قدم پیاده بری. این از هر دوتاش بدتره. این از همه چی بیشتر عذابت میده. که از حجم زیاد داغونی سر بشی. که دیگه کاملا دنیات موچاله شده باشه پرت شده باشه تو سطل آشغال توام شده باشی یه آدم وسط. یه آدم بیخیال. یه آدم بی حس. یه آدم ول….
قبلا از خشك و جدي بودن متن از پاي ثابت هاي وبلاگ عذر خواهي ميكنم.
سلام خانم كيخايي.
كامنت هاي شما در اين پست خيلي متعجبم كرد. در عين حال برايم جالب بود. برايم جالب بود كه كفگير اميدمان ديگر بايد به ته ديگ برخورد كند. اينكه شخصيت هنري مملكت ما هم به وقتش خيلي ساده جوش مي آورد. هرچقدر هم انتقاد تند حالا فهميدم “زنده باد مخالف من” محمد خاتمي نوشته اي بر آب بوده كه خيلي وقت هاست فراموش شده. فكر ميكردم اگر روزي اين نوشته را بخوانيد جوابتان خيلي سنگين تر و اساسي تر خواهد بود. طوري كه من حسابي به اشتباهي كه درباره كار شما (اگر) كرده باشم پي ببرم. شايد كامنت اول شما مرا ياد جر و بحث هاي لفظي دوران دبيرستانم انداخت. خانم كيخايي! در اين بحبوحه و بحران اميد ما به شما هنرمندان بود( ناچارا هست)
درباره نوشته ام شايد فقط همين را بگويم اين يك نظر شخصي بود نه انتقادي سازنده . نظري مانند همه نظراتي كه در اين وبگاه منتشر ميشود. من يك دانشجو هستم. نه يك منتقد. اگر بخواهم منتقد باشم هم در جايگاه نقد نيستم. سررشته اي هم در تئاتر ندارم. اما به تئاتر علاقمندم. كار ميبينم. كم هم نميبينم. متن هاي همسر گراميتان هميشه جزو برترين هاي من در كل مطالعاتم بوده اند.
كارگردان تئاتر ايران!
اي كاش اشتباهاتم را گوشزد ميكرديد نه اينكه از روي تمسخر به من پيشنهاد دخالت در كار همه تئاتري ها را بدهيد!!!! ميدانم هنر ما تنهاست. تنها تر از آنكه فكرش را هم بكنيم. و اين تنهايي را شما چه خوب حس خواهيد كرد. در اين فشار همه سويه به هنر ايران بويژه تئاتر شايد درست نباشد نتيجه زحمات يك گروه يكجا به باد انتقاد گرفته شود اما اشتباه بزرگتر از آن دامن زدن به اشتباه اولي است!
خانم كيخايي عزيز!
در اين وضعيت جامعه دانشجويي كه خودتان عضوي از آن هستيد بايد حمايت همه جانبه از اين هنر را بعمل آورد. بايد در هر وضعيتي پشت فرهنگ اين خاك بايستد بايد اين كوره راه صعب العبور را با دست خالي براي بقاي هنر هموار سازد اما نه به قيمتي كه از تمامي جهات نا اميد شود. اين لنگان كلك هنر بايد در اين سيل طوفاني به هر تلاشي پيش برود نه به ارزش رنج ديدن هم از طوفان و هم سكان دار!
هنرمند خاك آريايي!
اگر با لحن نوشته مشكل داريد اين بخش را بايد بنا به سوء تفاهم گذاشت و من در جايگاه عذر خواهي قرار بگيرم. لحن نوشته هايم در اين وبلاگ كلا همين تيپ بوده و هست. درباره نمايش خشكسالي و دروغ آقاي يعقوبي كه در جشنواره 87 ديدم هم نوشته بودم با همين لحن. ايشان بنده را حسابي خجالت زده كردند كه متن نه چندان حرفه اي بنده را در وبسايت شخصي شان درج نمودند .
خانم كيخايي
از لحن كامنت در عجبم. از شما هنرمند ايراني توقعات خيلي بالاتر از اين حرف هاست. وقتي هنرمند ما تاب شنيدن نظر مخالف را ندارد واي بر ما! واي بر اين خاك! توقعمان آنوقت از دولت خواهد بود مبني بر شنيدن صداي اعتراض؟ پيام دهكردي ميگفت :” در اين وضعيت حرف زدن از اشميت و برشت و … شوخي ست!”
روده درازي كردم. در آخر در صورتي كه رنجشي از سوي من به شما وارد شده از شما عذر ميخواهم و بنا بر عدم شناخت كافي من بگذاريد.
از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!
از پروژکتورهای روز و شب
از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!
دریا را تا می کنم
می گذارم زیر سرم
زل می زنم
به مقوای سیاه چسبیده به آسمان
و با نوار جیرجیرک به خواب می روم
نوار را که برگردانند
خروس می خواند.
موفق باشيد.
